نمي دونم چرا هر وقت ياد مدرسه ميفتم حالم بد ميشه ...منظورم اين نيست كه از مدرسه بدم مياد ، نه اتفاقا مدرسه رو هم دوست دارم ...ناراحتيم از اين جهته كه ميبينم اون حسي رو كه اون موقع داشتم ديگه ندارم...يه جايي اون وسطها گمش كردم . ... با اينكه الان نسبت به وقتي مدرسه اي بودم كاراي خيلي بيشتري انجام ميدم ولي اون موقع كيفيت زندگي بهتر بود ...يعني ميشه گفت از بعضي جهات خودم آدم بهتري بودم . زندگي به نظرم خيلي مهيج مي اومد ، خيلي بزرگ و تمام مدت منتظر تموم شدن مدرسه بودم ... نقطه رهايي! تمام آينده ام رو بعد از مدرسه مي ديدم ...كلي «واي» هاي بزرگ تو زندگيم بود...واي اگه اينجور بشه چي ميشه ، واي اگه اينطوري نشه چي .... الان نصف بيشتر واي ها رو تو زندگيم گذروندم اون چند تا هم كه مونده گور پدرشون ...ديگه از واي درومدن و شبيه يه آه شدن!
اون موقع فكر مي كردم كه خيلي چيزها بعد از مدرسه عوض ميشه ...اصلا دنيا يه مدل ديگه ميشه...زندگي هم همينطور... مي دونم مشكل از منه كه بعضي وقتها زيادي ايده آليست ميشم ...ولي الان مي بينم كه زياد فرقي نكرده ...يعني اون چيزي كه تو ذهنم بود عينيت پيدا نكرد... نه كه الان از زندگيم راضي نباشم ، خوب مسمله كه با اون چي تو ذهنم بود فاصله داره ولي در هر حال بد نيست ...منتها بيشتر ناراحتي ماله حس و حالمه ... مي دونين به خيلي از چيزهايي كه مي خواستم رسيدم ، چيز زيادي نمونده...نمي دونم شايد من توقعم پايينه! در هر حال هيجاني تو زندگيم نيست .....اون چيزي كه جلوم هست يه جاده صاف و درازه ...نه پستي نه بلندي ....ديگه هيچ نقطه اي (مثل پايان مدرسه) توش وجود نداره كه براي بعدش خيالبافي كنم .

--------