جنگ نا برابر ...هجوم افكار .... ناتواني از مقابله ...تصوير هاي قاب گرفته كه دوباره پر رنگ شدند... تصويرهايي كه با كلي زحمت رفته بودند تو پس زمينه ، كمرنگ شده بودند حالا با يه تلنگر دوباره ميان جلو و پر رنگ مي شن ... چلچراغ و گود ايدزي ها...اون دو تا پسر بچه كه قيمتشون 500 تومان بود... دوباره همه چي شروع ميشه ... اون موقع كه ميسا انترن بود ...تو يه بيمارستان اون پايين ها .. اون روزي كه يه مادربزرگ نوه اش رو اورد ...همون كه داشت مي مرد ...همون كه 9 سالش بود ولي مثل يه زن 50 ساله مي مونست ... همون كه 5 سال بود خرج خودشو و مادربزرگش رو مي داد ... همون كه ديگه چيزي ازش نمونده بود ... همون وقتي كه بيمارستان ريخت به هم...همه ناراحت شدند...ولي فقط ناراحت شدند...كسي كاري نكرد شايد هم نتونست ... همون دختري كه مادربزرگش اومد بردش ...همون كه معلوم نيست الان زنده اس يا مرده ..ولي فرقي نمي كنه در هر حال اون زندگي هم دست كمي از مردگي نداره ....
ياد خاطرات مهرناز خانم كه به خاطر مسائل مالي يه مدتي زندان بود .... اون دختر چشم سبزي كه با مامانش اومده بودن تو زندون ...همون كه مامانش عقب افتاده بود...همون كه باباشم تو زندون بود ... اون دختر 9 ساله كه خرج خودشو و مامان عقب افتاده و باباي مفت خورش رو مي داد..همون دختره كه كلي عمو داشت ..همون عموهايي كه هر شب بهش سر مي زدند... همون دختره كه خونه نداشت ، عمو هاش هم خونه نداشتن ...همون كه مهمونيهاشون تو پارك بود... همون كه باباش يه گوشه ميشست تا كسي مهموني رو به هم نزنه ... بعد اون 300 تو ماني كه عموها مي دادن...همون كه ميرفت تو جيب بابا ...اون 70 توماني كه هر دفعه جايزه بود واسه پفك خريدن ...اين كه پفك گرونه يا آدم ها ارزون شدن؟ ...فكر هزاران نفر ديگه كه مثل همين دو تا قاب عكسن و من خبري ازشون ندارم ..حالا گيرم كه خبر داشته باشم ، مگه فرقي هم مي كنه ؟ چيكار مي تونم بكنم ؟ فقط مي تونم بغض كنم..يه بغض از رو خشم و ناتواني ... به اين فكر كنم كه ما هر روز داريم پيشرفت ميكنيم ...تو همه زمينه ها....تو پستي ...تو حيوانيت ... آرزوي مرگ كنم ؟ واسه همه مادربزرگ هاي بي پول و پدر هاي مفت خور؟ كمكي ميكنه؟ ..پتو رو ميكشم رو سرم و زار مي زنم ... دردي دوا نمي كنه ....تخليه ميشم؟ واسه چند وقت ؟ يه تلنگر دوباره ، يه اتفاق تازه ، يه بچه ديگه ...مگه اين چيزا تموم ميشه ؟ به اين فكر كنم كه كاش ميشد سرپرستي همه بچه ها رو قبول كرد...اون وقت همه چي درست ميشه؟ معلومه كه نمي شه .... من چه كار مي تونم بكنم جز فكر كردن ...

--------