اين شعرو که امروز دوباره شنيدم ياد اون موقع افتادم که تازه يادش گرفته بودم .. فکر مي کنم 6-7 سالم بود ..يه نفس تکرارش مي کردم به اين اميد که يه جا بشه تمومش کرد ..هيچ وقت هم نشد , هميشه تهش باز موند ..نمي دونم اون موقع به چي فکر مي کردم ولي احتمالا فکر مي کردم که ممکنه تو تکرار زياد يه اتفاقي بيفته يا يه اشتباهي يا يه معجزه اي رخ بده و يهو يه جور ديگه بشه ..البته خيلي هم بيراه نبود اين فکر ,وقتي که يه چيزي همش تکرار بشه – فرض کن روزهاي زندگي – بالاخره يه جاش اشتباه ميشه , يه لغزش کوچيک , يه معجزه کوچيک مي تونه به اون تکرار خاتمه بده ...
يه حاجي بود يه گربه داشت
گربشو خيلي دوس مي داشت
گوشتو خريد تاقچه گذاشت
گربه هه رفت گوشته رو خورد
حاجيه زد گربه رو کشت
رو سنگ قبر اون نوشت
يه حاجي بود يه گربه داشت...

--------