دارم ديونه ميشم؟ يا دارم خيال مي كنم؟ يا شايد هم شدم و خبر ندارم؟مرز بين عقل و جنون مگه چقدره؟ چرا هميشه فكر مي كنم اين چيزا از من دوره ؟ ... باز شبه ، نشستم رو تخت ، هوا سرده...مي خوام فكر كنم ولي نمي تونم ، يعني نميشه ..مي خوام راجع به خودم فكر كنم ولي مي خورم به بن بست ....دچار شك شدم ...در مورد خودم ، اطرافيانم ، دوستانم ، اصلا همه چي ...اعتقادات ريز و درشت ، خط كشي هاي پررنگ و كم رنگ ، روابط دوستانه و خصمانه همه و همه رفته زير سوال ...يه سوال سخت ...جاش يه گيجي اومده ، يه كندي ، يه سنگيني ...حس مي كنم زنگار گرفتم ، آره زنگار گرفتم ، سنگين شدم ، سربي شدم ...همه ذهنياتم به هم ريخته ...نمي تونم درستش كنم ...ظاهرم آرومه، ساكت ، مثل سنگ ...درونم شلوغه ولي بي معني ...يه جور هرج و مرج ...مثل بازار مسگرا ...نمي فهمم ...نمي دونم اون تو چي مي گذره فقط مي دونم شلوغه ...دچار سكون شدم ولي از آرامش خبري نيست ....هيچ جا هم نمي خوام برم، مثلا يه جاي خلوت و آروم، چون آرامش نمياد...من دارم از درونم فرار مي كنم ، هر جا برم اونم مياد...بايد باهاش دوست بشم ...آره اينجوري بهتره ...باهاش كنار بيام ، سرش رو گرم كنم، يه زندگي مسالمت آميز...
پويا ميگه كندم ..عكس العمل هام ديره...اگه امروز بهم تير بزنن فردا ميميرم! راست مي گه؟ كند شدم؟ يا از اولش كند بودم؟ نه...اولش اينطوري نبودم ..كي اينطوري شد؟ آره راست ميگه...حوصله عكس العمل نشون دادن ندارم ...خسته ام..گوش هام كر شده ...صورت آدمها رو نگاه مي كنم ، نمي فهمم چي ميگن،گوش نمي دم ، فقط لبخنه مي زنم...خيلي بد شدم؟ ...ديگه دوست ندارم حرف بزنم ..حتي دوست ندارم به حرف بقيه گوش بدم ...فقط دلم ميخواد زل بزنم بهشون ...چي شده؟ افسرده شدم؟ به پوچي رسيدم؟ ...نه فكر نكنم! هنوز هم رگه هاي سرخوشي پيدا ميشه ...هنوز هم دلم براي آرش تنگ مي شه...بسكه آقاس... يه آرزوي دور..يه خيال شيرين ...هنوز هم خوابهاي رنگي مي بينم...هنوز هم از چيزهاي لوس خنده ام ميگيره ... هنوزم يه آهنگ شاد شنگولم مي كنه ...
هنوز هم رو تخت نشستم ... چشمام گرم شده ... من چي ميخواستم از زندگيم؟ وقتي 5 سالم بود؟ 10 سالم بود؟ 20 سالم بود؟ يكي بهم گفت 30 سالگي نقطه اوج زندگي آدمه ..نقطه اوج قدرت ...3 قدم تا 30 سالگي...چه اوج كم شكوهي! يا شايد هم سه قدم بزرگ ...اوج زندگي من چيه؟
به احمد رضا قول دادم درس بخونم..نخوندم ..قولمو شكستم ..دفعه اوله؟ نه...عادي شده ..واسه اون كه مهم نيست ، واسه خودم مهمه ..چرا نمي خونم ؟ چرا نخوندم؟ انگيزه هام كو؟ قولهام بي ارزش شدن يا خودم؟ هنوز بلدوم به خودم احترام بزارم؟
يكي گفت دوست داري نامرئي بشي ؟ يكي ديگه گفت الانم هستم، بود و نبودم فرق نمي كنه...من چي ؟ مرئي ام يا نامرئي؟ اگه امروز اينجا باشم و فردا نباشم فرقي ميكنه؟ تاثيري داره؟ كسي متوجه مي شه؟ ...گمون نكنم...هم چي زود از ياد ميره حتي نبودن!
پويا ميگه دري وري زياد ميگم..ميگه تعطيلم ، تعطيل تابستاني ...راست ميگه ؟ ..حرفهام تكراري شده ، خودمم همينطور ، روزها هم همينطور ...بعضي وقتها يه كم فرق مي كنه ...تعطيلات واسه چيه ؟ واسه استراحت ؟ واسه شروع دوباره ؟ يعني مي خوام دوباره شروع كنم؟
كورش مي گه اگه حوصله ات از خونه سر رفت برو يه پياده روي بي پايان ...اگه حوصله م برنگشت چي ؟ همونجوري برم؟ وقتي نمي دونم حوصله ام از كي و چي سر رفته چي ؟ انقدر برم تا از پا بيفتم؟
يكي مي خواست يه چيز مشترك رو تنهايي بسازه ولي نتونست ..من چي ؟ تا حالا خواستم يه چيز مشترك بسازم ؟ اونم تنهايي؟ اصلا چيز مشترك خواستم يا هميشه همه چي فقط مال خودم بوده ؟ چرا هميشه دلم مي خواست با يكي زندگي كنم كه بتونه بخونه ؟ ...
چشام افتاده رو هم ...من چي مي خواستم كه بهش نرسيدم ؟ اصلا چيزي از خودم خواستم هيچ وقت ؟ يا اينكه خواسته من همون خواسته بقيه بوده ؟ هيچ وقت نظر خودمو گفتم ؟ اصلا من نظري دارم يا اونم قرضيه ؟ از اين ، از اون... من چه جوري دارم زندگي مي كنم ؟ اون جوري كه دوست دارم ؟ يا اون جوري كه ايرج گفت ؟ تو قالب هاي پيش ساخته كه بقيه دلشون مي خواد من اون تو باشم ؟ ..آره همينه ... اون دومي ، قالب هاي پيش ساخته...اولش اون تو راحت نبودم ...بعد قالب شد خونه ام..بزرگ شدم ، رشد كردم ...تمام فضاي قالب رو پر كردم...اون تو شكل گرفتم ..شكل قالب شدم ...
كم كم داره خوابم ميبره ... كتي داره دنبال فكرا و آرزوها و قصه هاي بچگيش مي گرده ...من چي ؟ من هم دنبالشم ؟ هنوز هم شبها خوشحال ميشم؟ واسه فرصت خوب خيالبافي؟ چرا من تو تمام قصه هام يكي ديگه بودم؟ من از كي داشتم فرار مي كردم؟ الان چي ؟ فرار از درس ؟ فرار از كار؟ فرار از ازدواج ؟ فرار از مسئوليت ؟ آخرش چي ؟ مگه بن بست نيست؟ ... رضا وقتي بچه بود مي خواست خلبان بشه. من چي ؟ چرا يادم نمياد؟ انگار كه اصلا گذشته نداشتم ؟ چرا همه چي دور و ريزه ؟ چرا آدمها يه شكل ديگه شدن ؟ چرا چيزي يادم نيست ؟ چرا پدرام فكر مي كنه من واقعي نيستم ؟ چرا همه چي به نظرم خوب مياد؟ چرا نمي تونم تصميم بگيرم ؟ مشكل از كجاست ؟


--------