پارسال ، يه روزي مثل امروز – يا شايد هم فردا – وبلاگم به دنيا اومد...مهم نيست چند شنبه بود يا چندم بود ، به دنيا كه اومد اسمشو گذاشتم مريم گلي!
امروز ، داره يك سالش ميشه ... يه ساله كه يه بخش مهمي از زندگيم شده مريم گلي ... اولش يه روزنه بود ، يه روزنه كوچيك ، واسه من كه آرزوهاي بزرگي داشتم ولي مي ترسيدم حتي يه قدم كوچيك هم بردارم غنيمت بزرگي بود ! ...بعد اين روزنه بزگ شد ، بزرگتر ، به جز خودش كلي هم حاشيه آورد تو زندگيم ، انگار كه يه پنجره رو باز كنم و نور بزنه تو تاريكي ...خوب كه نگاه مي كنم ردپاشو تو بيشتر زندگيم مي بينم ...انگار كه قبل از آمدنش زندگيم خيلي سوت و كور بوده !
آرزو زياد دارم ، يكي از دست نيافتني هاش نويسندگي يه ... هميشه تو زندگيم ، به اونا كه نويسنده ان غبطه خوردم ، هيچ وقت زندگي آدمهاي ديگه برام وسوسه انگيز نبوده به جز زندگي نويسنده ها ...اينجوري بگم كه يه نفر كه مي نويسه به نظرم مقدسه ....واسه اين دست نيافتني هيچ وقت كاري نكرده بودم ، انقدر به نظرم بزرگ ميومد كه جرات نزديك شدن بهش رو نداشتم ، بعد اينجا – مريم گلي- يه فرصتي شد برام ، كه يك تجربه كوچيك – اندازه خودم – داشته باشم ...اولش خيلي مي ترسيدم ، راحت نبودم – نوشته هاي اولمو كه مي خونم اين ترسه از وسط جمله ها داد مي زنه ولي پاكشون نكردم چون دوست دارم روند رشدمو ببينم - ...بعد كم كم راه افتادم ، راحت شدم ، ديگه زياد فكر نمي كردم و فقط شروع مي كردم به نوشتن ...حالا كه يك سال گذشته آرزوم هنوز هم دست نيافتنيه ، فقط فرقش اينه كه حالا مي دونم چرا ، حالا ديگه سعي كردم و ديدم كه نمي شه ، ناراحت هم نيستم، اندازه ام همينه و منم راضيم!
يه كمي كه گذشت ، بچه ها اومدن ، وبلاگهاي ديگه ، دوستام ..زندگيم شلوغ شد ، خوشحال شدم ...آدمهاي بزرگ ، كوچيك ، مهربون ، دوست ، رفيق ، بدجنس ، همه جور آدم...آدمهايي كه نمي شناختمشون ولي خونده بودمشون ..يه جور آشنايي كه با همه آشنايي هاي قبلي فرق داشت ...اولش محتاط بودم ، يه تجربه جديد بود و منم محافظه كار! ... بعد همين جور كه مي نوشتم و دوست پيدا مي كردم ، بزرگ شدم ، رشد كردم و از اون روزنه كه باز شده بود رفتم بيرون ... اينجا ،مريم گلي – كه اولش من و اون دو نفر بوديم و بعد كم كم يكي شديم – خيلي بهم كمك كرد. فرصتي داد كه به خودم نزديكتر بشم ، كه از اون ته هر چي هست بيارم بيرون ، كه خودمو بيرحمانه قضاوت كنم اونم جلوي چشم آدمهايي كه نمي دونم كي هستن !
اين كارو كه كردم راحت شدم و سبك ، البته هنوز هم يه جاهايي باز از گلي بودن فاصله مي گيرم ولي چند قدم بيشتر نمونده ....ازش ممنونم كه گذاشت خودمو بشكنم و دوباره شروع كنم به ساختن
شايد اينجا زيادي شخصي شده ، همش در مورد خودم شده ، خوب اين مسيريه كه انتخاب كردم.
مي دونين بايد بنويسم ، بهتره خيلي چيزها رو بگم كه تلمبار نشه ...سخته كه آدم جلوي بقيه همه چي رو به معرض تماشا بذاره ولي –حتي اگه شده به زور – بايد اين كارو بكنم ... هيچ وقت دلم نمي خواست احساساتمو سركوب كنم ، پيش خودم هم فكر مي كردم كه همينطوره ، ولي حالا كه راه باز شده فهميدم تو ضمير ناخودآگاهم ، هميشه ، احساسمو سركوب مي كردم ....احساسم نسبت به بقيه و خودم ...چه خوب و چه بد ...هيچ وقت نذاشتم چيزي از درونم بجوشه ، هميشه سعي كردم تابع شرايط باشم ، اسير امكانات ، بيشتر وقتها زندگيم حساب و كتاب بوده ، رفتارم تصنعي بوده ، كاري هم نداشتم كه چه حسي دارم يا دلم چي مي خواد ، حالا ولي خيلي بهتر شدم ...اين تحولي كه تو اين يه سال داشتم خيلي بيشتر از رشد اين 4-5 سال گذشته بوده ، حالا فكر مي كنم من و مريم گلي آدم بهتري شديم ...مهربون تر ، خوش اخلاق تر ، عميق تر و شايد هم دوست داشتني تر ...
اتفاق هاي مهمي تو زندگيم افتاده ...حالا ياد گرفتم چه جوري اتفاق هاي بزرگ رو بپذيرم ، ياد گرفتم چه جوري از اتفاق هاي كوچيك لذت ببرم ، چه جوري از دوستيم با بقيه لذت ببرم ... فهميدم زندگي تو همين چيزهاي كوچيك ، آدمهاي دوست داشتني ، خنده هاي گاه و بيگاه ، شيطنتهاي كوچيك و بزرگ ، بداخلاقي ها ، ترسيدن ها ، دوست داشتن ها و... لونه كرده ...ياد گرفتم بعضي كارها رو چون فقط دوست دارم انجام بدم و ازش لذت ببرم .... بدون هيچ دليل و حساب و كتابي و چرتكه انداختني فقط چون مي خوام چند دقيقه دوستمو ببينم و حالشو بپرسم كلي راهو برم و اصلا هم به اين فكر نكنم كه چقدر راه دوره و فقط از كاري كه مي كنم لذت ببرم ....ياد گرفتم بقيه رو دوست داشته باشم بدون اينكه قضاوتشون كنم ....
خلاصه اينكه مي خوام براش يه تولد حسابي بگيرم ...يه جشن واقعي با كيكي كه هيچ وقت تموم نشه و شمع هايي كه هرگز آب نشن ....
تولدت مبارك ، مريم گلي عزيزم!


--------