بنويس ....نوشتن كه كاري نداره .... يه قلم ، يه كاغذ ....يه كيبورد ، يه مانيتور ... اولش شايد يه كمي سخت باشه ولي بعدش راحته ... ولي يه وقتهايي كه حالت چيزه ، سرحال نيستي چه مي دونم گرمته اونوقت نوشتن سخت ميشه ...ميشه يه كابوس ...كابوس كه نه ، نمي خواي بنويسي كه حالت خوب نيست ، نمي خواي بنويسي كه الان چند وقته بدون دليل ناراحت ميشي ، كه همش خسته اي ، كه انگار راه رفتن سخت ترين كار دنياست كه انگار 200 كيلو وزنته .... فكر مي كني خوب نيست آدم اينطوري باشه ، دليلي واسه ناراحتي نيست ، نبايد لوس شد ، هر چيزي كه هست بايد بخندي .... خوشحال باشي ، اصلا قرار همينه .... اونوقت نوشته هات رو دوست نداري ، به نظرت فيلم مياد ، واسه همين ترجيح مي دي چيزي ننويسي .... ولي خوب نميشه كه كامل تعطيلش كرد ... مگه از اول واسه دل خودت اينجا رو باز نكردي ....مگه هميشه دلت نمي خواست بنويسي ؟ خوب پس چه مرگته؟ چرا انقدر ادا و اطوار در مياري ؟
اصلا مي دوني چيه بايد يه كاري بكني .... نمي دونم چه كاري ولي بايد ديگه اينجوري نباشي .... مگه با خود قرار نذاشتي كه زندگي يعني همين جزئيات ؟ جزئيات كوچيك و بزرگ كه گاه و بيگاه پيش مياد ...دو خط نوشتن ، مرخصي دو ساعته وسط روز ، يه سبد كوچولو پر از صدف و چيز ميزاي دريايي با يه مرجان قرمز ، يه ديوار اتاق كه زرد شده ، يه آفريني كه معلم فرانسه بهت مي گه .... مگه صد دفعه پيش خودت فكر نكردي كه همش چقدر زندگي مي كني كه هي يه خط در ميون غش مي كني ، هم به خودت بد مي گذروني هم بقيه رو ناراحت مي كني .... تو چه مرگته ؟ چرا هر چي بهت مي گن زود مي رنجي؟ شبيه گل خيار شدي كه تا بهش آب مي خوره قهر مي كنه ....
اين روزا چرا انقدر زود مي گذره ؟ اصلا مي دوني چيه تو ظرفيتت كمه ....يعني بيشتر از توانت از خودت كار مي كشي ....حالا كارش مهم نيست مشكل اينه كه واسه هر كاري ، حتي همون جزئيات كوچيك كه خوشحالت مي كنه ، كلي فكر مي كني ، انرژي مي ذاري ، همش نگراني ...اصلا مي دوني چيه تو مريضي ... فكرت بيماره .... همه چي رو واسه خودت مي پيچوني ، مرض داري ديگه!
يوسف مي گه زندگيت مثل يه گوله كاموا شده كه خودتم اون وسطها داري غلت مي زني ، كامواهاي رنگارنگ كه به هم گره خورده بعد هر وقت جوش مياري از اون تو مياي بيرون ، يه كاموا جديد پيدا مي كني ، سرشو ميگيري و مي پري اون تو ....باز دوباره همون بساط ، آره راست ميگه ، به جاي اينكه گره ها رو باز كني هي گره رو گره مي زني ....
مي دوني چيه ؟ اصلا من ديگه حوصله ام از دست تو سر رفته ...انگار كه خودتم اين وضعو دوست داري ....چون هيچ تلاشي نمي كني ... اين اصلا خوب نيست ...نمي بيني روزا چه زود مي گذره ، شنبه ، يكشنبه .... چي كار مي كني اين روزا ؟ يادت هست چي مي خواستي ؟ يادت هست چي كارا مي خواستي بكني ؟ يا اينكه عين تراكتور همين جور داري شخم مي زني و مي ري جلو ....بعضي وقتها هم دور خودت دايره مي زني .... فكر مي كني چي خوشحالت ميكنه ؟ نمي دوني ؟ ...خوب غير از اين هم نميشد ازت انتظار داشت .... انگار تا كسي بالا سرت نباشه قدم از قدم بر نمي داري .... چرا همه چي رو پس مي زني ؟ چرا راههاي كوچيكي كه واست باز ميشه كه حداقل يه كمي اوضاع رو دلپذير تر مي كنه پس مي زني ؟ تو چه مرگته؟
اصلا شايد بهتر بود 20 سالگي شوهر مي كردي الانم يه بچه داشتي و غرق زندگيت بودي ...خوب آخه مي دوني استعداد غرق شدنت خوبه .... تو چرا اينجوري شدي ؟ يعني از اولش هم بودي الان بدتر شدي .... چرا انقدر اضطراب داري ؟ واسه چي نگراني ؟ چرا از شدت دلشوره به دل پيچه ميفتي ؟ ... دستات درد ميكنه ، مي دونم ، از نك انگشتها تا اونجه كه به تنت وصل ميشه ، تير مي كشه ، چرا با اعصاب خودت بازي مي كني؟
من نمي دونم چي بهت بگم ... ديگه زور من هم بهت نمي رسه ...مي دونم كه همين جوري ميري مي ري تا يه جايي بالاخره گم بشي ....
ولي خوب دلم نمياد همين جوري ولت كنم ... بالاخره هميشه با هم بوديم ... بازم مي مونم ... كمكت مي كنم ، منتها به شرطي كه خودتم بخواهي ... وگرنه هيچ وقت ، هيچ وقت نجات پيدا نمي كني
--------
