من خوبم ...خوب خوب ..شما چطورين ؟ ...لطفا همه خوب باشين چون اينجوري خيلي بيشتر خوش مي گذره ... بازم يه بار ديگه رفتم بالاي منحني سينوسي ... نمي دونم علتش چي بوده ....يا به قرصهام عادت كردم ، يا مال اينه كه ديشب يه 8 ساعت خواب عميق داشتم ، يا مال تئاتر تك سلولي هاست ، يا مال توبيخي كه ديروز شدم و از دوستم هم معذرت مي خوام كه ديروز حرصشو در آوردم با اون قيافه آويزون .... يا شايدم مال اون گريه دل سيريه كه ديشب پاي اخبار واسه مردن لاله و لادن كردم ، تازه فهميدم كه چه خوشبختم كه لازم نيست بين موندن و رفتن يكدومشو انتخاب كنم ....
الان هم نشستم تو شركت ، پشت همون ميز پشت به پنجره ، جاي پنكه رو هم عوض كردم حالا بيشتر باد مي خوره ْ بعدش هم دارم به اون «ديونه» اي كه همكارم با خودكار رو دستم نوشته نگاه مي كنم ، ديونگي هم دنيايي داره واسه خودش !
ديروز كه مي خواستم يه ساعت مرخصي بگيرم رئيس مي گه مشكوك شدي تازگيها خيره انشاالله ...اين رئيس هم بدجوري واسه من سوسه مياد ... علاوه بر اينكه رئيس كارمه خيلي هم دلش مي خواد كه رئيس زندگي هم باشه ... تو همه جزئيات سرك مي كشه ، نظر هم ميده ، و تو پيگيري هم فعالانه شركت مي كنه ... ديگه حساب وزن من رو هم داره و هر از گاهي گوشزد مي كنه كه چاق شدي ها ، ديگه رژيم نمي گيري؟
اين چند هفته گذشته يه جورايي بود ... حالا كه گذشته با كلي اتفاقهاي خوب و بد كه واسم افتاد ... خوب بعضي وقتها خيلي خوبه كه يه چيزايي باعث بشه آدم خودشو بهتر بشناسه ... مي دونين مشكل من اينه كه نمي تونم حرف بزنم ، يعني تا مي خوام در يه موردي بحث كنم ، نظرمو بگم ، يا از حقم دفاع كنم ، يه كمي كه حرف مي زنم عين اسب اشك تو چشام جمع ميشه اونوقت بيا و درستش كن .... بعد اينطوري كه ميشه منم همش همه چي رو دور ميزنم ...
مي دونم كه بعضي وقتها اينجا دري وري مي نويسم ، خوب نمي نويسم يا حوصلتونو سر مي برم ... ولي خوب چه ميشه كرد ما اينيم ديگه !


--------