يه چشممو باز مي کنم....ساعت 6 و ربعه ... ناخودآگاه يه لبخند مياد ... خوشحالم از اينکه هنوز واسه خوابيدن وقت دارم .......ساعته زنگ مي زنه ...مي پرم ...ساعت تازه 7 شده , هنوز هم واسه خوابيدن وقت هست ولي بايد مواظب بود ... دوباره بلند ميشم .... ساعت از هفت و نيم گذشته باز دوباره دير شد ... به سختي بلند مي شم ...افتان و خيزان مي رم طرف شرکت ...انگار نه انگار که اثر قرصها 4-5 ساعت بيشتر نيست ...اين قضيه هر روز تکرار ميشه ...
شرکت طبقه آخره ....به گمونم چهارم باشه ...رئيس مي گه خوشم مياد زياد به خودت زحمت نمي دي فقط اون چيزايي که لازمه رو مي دوني , چون طبقه شرکت به کارم نمياد نمي دونم چندمه! .... اونجا آسانسور نداره منم که تنبل .... سعي مي کنم يه جوري سرمو گرم کنم که نفهمم چقدر بايد برم بالا ...يه طبقه مونده به آخر يه شرکت ديگه اس .... يه قسمتي از ديوار راهروشو آبي کرده ...يه آبي آسموني پررنگ با يه تيکه هايي شبيه ابر که پررنگ تره ! ...به اينجا که مي رسم خوشحال مي شم چون يه طبقه بيشتر نمونده ... ياد اتاقهاي اين شرکته ميفتم و باز خنده ام مي گيره ...مجسم کن تو يه اتاقي کار کني که ديوارهاش صورتي پررنگه بعد يه شکلهايي که پررنگ تره و شبيه جاي بوسه تمام ديوار رو پر کرده ... اين قضيه هم هر روز تکرار ميشه ....
بعدش که رسيدم ميرم تو اتاق , اتاقي که 8-10 ساعت آينده رو توش مي گذرونم , اتاقي که از اتاق خودم هم بيشتر مي بينمش ... اتاقي که بعضي روزا خوبه , هوا ش خنک تره , يه جوري دوست داشتني تره و بعضي روزا ازش بدم مياد و حوصلشو ندارم ... کارهام بعضي وقتها تکراريه بعضي وقتها جديده ... بعضي وقتها که شلوغ ميشه عصباني و کلافه مي شم و يه و قتهايي هم از شدت شلوغي خنده م مي گيره و نمي تونم خودمو جمع کنم ... تا عصري کلي اتفاقهاي جورواجور ميفته , خوب و بد , بامزه و لوس , روهمرفته بد نمي گذره ....فقط بديش اينه که يه جورايي احساس مي کنم ايزوله شدم اونجا ... دلم مي خواد يه کمي بيشتر تو شلوغي باشم .... بعضي وقتها اونجا خيلي ساکته .... اصلا نمي فهمي که بيرون از اونجا زندگي با چه سرعتي در جريانه ...
سه روز اول هفته کلاس دارم .... خوبه , اينجوري هم وقتم پر ميشه هم يه چيزي ياد ميگيرم ... زياد حوصله ندارم که روزا زود برم خونه , آخه نه که تابستونم هست و روزا بلند ... آخر هفته ها ولي کلاس ندارم که خيلي هم ميچسبه ...هفته هام شبيه تپه شده ...از شنبه تا دوشنبه سر بالا ميرم ولي سه شنبه ها ميام طرف پايين ... يه حس خوبيه مثل روزاي مدرسه که امتحانهامو مي دادم و بعدش خيالم راحت بود ...
يه روزايي يه اتفاقهاي کوچيک شنگولم ميکنه ...مثل اونروز که سارا بهم زنگ زد ....يه اتفاق غير منتظره که خيلي هم بهم چسبيد و همينجور الکي شنگول شدم ... وقتي پشت تلفن قهقه مي زد منم خنده ام مي گرفت و اصلا يادم رفت که اونروز صبحي مثل بعضی از روزا اخلاقم گه مرغي بود ... يا مثل اونروز که پويا بعد از مدتها يه قصه واسه م نوشته بود و خيلي چسبيد ...
تازگيها خودمو بيشتر شناختم ..مي دونم که هر از چندگاهي پنچر ميشم ... بي حوصله و تلخ ...يا شايد هم بداخلاق ....تو اون روزا اگه بهترين پيشنهاد زندگيم هم بهم بشه احتمالا مي گم نه ... ولي حالا که فهميدم اينجوريم ديگه زياد به پر و پاچه خودم نمي پيچم ... چون مي دونم که اين روزا زود مي گذره ...فقط سعي مي کنم که يه جوري طول دوره رو کوتاهتر کنم ...بعدش دوباره خوب و خوش اخلاق ميشم ...
مثل الان که سرحالم .....کلي انرژي مثبت ! از اينور اونور گرفتم ... آماده براي پرواز ... الان ديگه از چيزي نمي ترسم ... از اتفاقهايي که ممکنه هيچ وقت نيفته ... الان دارم به اين فکر مي کنم که اين چند روزه برم کتابخونه بخرم و کتابهايي که زير ميزم تلنبار شده رو جمع کنم ...فکرم همش ناراحته چون به نظرم اين کتابهايي که اون زير جمع شده جلوي جريان انرژي تو اتاقمو ميگيره !
راستي اين کتاب طراحي نظم رو اگه تا حالا نخوندين حتما بخونين ...حالا ممکنه به اون چيزايي که گفته عقيده نداشته باشين ولي در کل جالبه ... بالاخره از اين ديد هم ميشه به قضيه نگاه کرد!

--------