روبرويم نشسته است
با بدني نحيف و رنجور
صورتي خشک و جدي
عضلات کشيده
قرار است مرا به دنياي جديدي ببرد
معلمم است
به من زبان ياد مي دهد
از من مي پرسد
تا به حال در زندگي مسير اشتباه رفته اي
به چشمانش نگاه مي کنم
با شجاعت مي گويم آري
مگر نه که اشتباه کردن مال انسان است؟
مي پرسد : خوب بعد چه ؟
هنوز هم به چشمانش نگاه مي کنم
چشماني که در اين هيکل سنگي هنوز زنده است
با رگه هايي از حسرت
افسوس بر سالهاي از دست رفته
نمي دانم چه بگويم
شرمگينم
که بگويم هيچ کاري نکرده ام
عجولانه بحث را عوض مي کنم
او به من درس زبان نمي دهد درس زندگي مي دهد
کلاس ادامه پيدا مي کند
اما من ديگر آنجا نيستم
من هيچ وقت شاگرد خوبي نبوده ام
از هيچ واقعه اي درسي نگرفته ام
فقط نشسته ام و با چشماني حسرت بار به زندگي پر بار ديگران خيره شده ام
يک حسرت بي نتيجه !
به من نگوييد درس بخوان
خوشبختي يکسان نيست
به من نگوييد برو
خوشبختي مکان ندارد
به من نگوييد دير شده
خوشبختي زمان ندارد
او همينجاست
با من
درون من
خودش را قايم کرده
حق هم دارد
من براي پيدا کردنش به همه جا سرک کشيده ام
من او را در دستهاي ديگري , در حرفهاي ديگري جستجو کرده ام
و در تمام اين سالها او با من بوده , نزديک نزديک
من در اين فکرم که چگونه من در روزمرگي دفن شدم , در تکرار ها غرق شدم , پوچ شدم
کلاس تمام مي شود
مثل هر بار
من صورتک سنگي با چشمان زنده را ترک مي کنم
با کوله باري از تضادها , ترسها , تنبليها
با خوشبختي که جايي نزديک در درونم پنهان شده
--------
