• روبرويم نشسته اند , يکي 10-12 ساله و آن ديگري 7-8 ساله , خواهرند , خواهر بزرگتر جدي نشسته است , روبرويش را نگاه مي کند و سعي مي کند خانم باشد , به گمانم به او گفته اند بزرگ شده و بايد متانت داشته باشد! , آن يکي اما آرام و قرار ندارد , مدام روي صندلي وول مي خورد , در گوش آن يکي پچ پج مي کند و ريز ريز مي خندد , چشمهايش پر از شيطنتند , مدام حرف مي زند و تلاش مي کند با شيرينکاريهايش خواهر بزرگتر را مجذوب کند , او هم مثل يک آدم بزرگ گوش مي کند و گاهي لبخند مي زند ! , اما نمي دانم چرا وقت گوش دادن به صورت و چشمهايش نگاه نمي کند.
خيره مانده ام , هر از گاهي سنگيني نگاهم را حس مي کند , لبخندي مي زند و چشمهايش را پايين مي آورد که مثلا خجالت کشيده است , براي ثانيه اي ساکت مي نشيند , فقط ثانيه اي و زود من و نگاهم را فراموش مي کند. تمام تلاشش را مي کند تا خواهر بزرگتر همراهش شود , از حرکت لبهايش مي فهمم چه مي گويد " با شماره 3 بگيم ما شام مي خوايم ياالله" و مي گويد اما خواهرش نه ...خنده ام مي گيرد , زود خودم را جمع مي کنم آخر مراسم عزاست.
وسط شلوغي و حرف زدن هاي پي در پي – ناگهان – دستش را دور گردن خواهر بزرگتر گره مي کند و صورتش را به او مي چسباند , بي حرکت و حرف , چند ثانيه اي مي ماند , چشمانش برق مي زند و دل من غنج مي رود .... و دوباره شيطنت مي آيد.
• پهلويم ايستاده است , قدم مي زنيم , هواي خوبي است , باران نمي مي زند من اما خيالم راحت نيست , نگرانم که سرما بخورم , ترس از خود سرماخوردگي نيست , آخر شنبه اي که آدم سرما خورده باشد به چه درد مي خورد؟
از بيراهه مي رويم , مناظر نفس گير است , درختها را مي شمريم , چنار , کاج , سرو , ون , تبريزي , سپيدار , خرمالو , انجير ...بعضي را نمي شناسم يا نديده ام , برگها زير پايمان است , خيس اند و صدا نمي دهند , اينجوري بهتر است فکر مي کنم که هنوز زنده اند , همه چيز به طور عاشقانه اي قشنگ است اما من باز ته دلم از حمله سرما مي ترسم , دلم نمي خواهد شنبه را با هيچ چيز – حتي سرماخوردگي – شريک شوم.
حرف مي زنم , دري وري از در و ديوار , وسط حرفها جايي احساس حماقت مي کنم , چون آنقدر ايمان ندارم به آنچه گفته ام ..
به خيابان اصلي که مي رسيم , درختهاي چنار , زرد و نارنجي صف کشيده اند , زير پايشان , اضافي برگها را ريخته اند ... پاييز فصل قشنگي است , در اين شهر شلوغ و درندشت , بين اين همه روزمرگي , اگر بتواني ساعتي در آرامش با عزيزي قدم بزني حتي اگر شنبه سرمابخوري , پاييز زيباست ...
--------
