حقيقتا روزهاي زندگي زياد فرقي با هم ندارند ...اصلشان يکي است , اين اتفاقات و آدمها هستند که بعضي روزها را متمايز مي کنند... به چيز و روز خاصي تعلق خاطر ندارم ا ما مي توانم تعلق خاطري بيافرينم ...مي توانم به قدم زدن در هواي باراني يک عصر پاييزي تعلقي پيدا کنم...
مي داني يک چيزهاي دست خود آدم است , ولي معمولا چيزهاي مربوط به بقيه دست آدم نيست ... آن وقت فقط مي شود آرزو کرد , يک خواست از ته دل.
وقتي بي حوصله اي نمي دانم چه کنم , دست و پايم را گم مي کنم , آخر, هميشه خدا آنکه بي حوصله است منم...فکر مي کنم بهتر است حرفي نزنم, کاري نکنم که مبادا حوصله ات از من هم سر رود , سايه مي شوم , نه شايد بهتر باشد که خود را فراموش کنم و بشوم آنکه تو مي خواهي , شايد اين چند ساعت کوتاه يک کمي – فقط کمي – حوصله ات را باز تر کند.
وقتي از کارها دلخوري , وقتي مطابق ميلت پيش نمي رود , دلم مي خواهد راهي پيدا کنم که بهترين کارهاي دنيا دنبال تو بيايند , يادم باشد خوکهاي خوش يمن چيني را برايت بياورم , مي دانم اين حرفها را قبول نداري اما به اين نشانه ها هم تعلقي پيدا کرده ام , نه به نشانه ها که به توايمان دارم , به تو و کارت ...آنقدر مطمئن و محکم شروع کردي که من موفقيتت را باور کردم , ايمان دارم آنچه مي خواهي مي شود , بيشتر از ايماني که به خواست خودم دارم , مي فهمي؟
وقتي روحت آزرده مي شود , از آنها که به ظاهر انسانند , از آنچه به ناحق به تو روا مي دارند دلم مي خواهد مرهمي باشم که آزردگيها ناپديد شوند , پاک پاک ...آخر حيفم ميايد آنکه انقدر بزرگ و پاک و استوار است ترک بردارد.
وقتي مي گويي روح زندگيت جايي در شلوغيها گم شده , که آنچه هست با آنچه بايد باشد نزديک نيست دلم مي گيرد , تو که گم شده باشي واي به حال من... وقتي مي گويي دلت براي روزهايي که غرق کتاب و نوشتن و خواندن بودي تنگ شده اول از ته دل آرزو مي کنم کاش چوبي داشتم که خواسته ات را عملي مي کرد اما فکر مي کنم تو به يک پري چوب بدست احتياجي نداري , شايد بهترباشد بگويم " مي خواهم مثل يک دوست , دوست واقعي , در يک روز باراني پاييزي , همراهت قدم بزنم , تا روح زندگي را که همين دور و بر ها , زير برگ درختها , پنهان شده پيدا کنيم , آخر مي داني من به دوستي که مي داند از زندگي چه مي خواهد تعلق خاطري پيدا کرده ام."
--------
