بيدار باش رو که مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف محيط کار که مي رم , کوچه به کوچه , راه نزديکتر ميشه , منم تغيير مي کنم ..وقتي ميرسم ديگه اون مريمي که از خواب بيدار شده بود نيستم ... اونجا که مي رسم , من يه آدم عاقل , بالغ 27 ساله ام ...که مسئوليت کارهامو قبول مي کنم , که خودم و زندگيم براي بقيه توجيه شده است , که منو اونجوري که هستم قبول دارن , که من يه آدم مستقلم , که به من و روابطم احترام مي ذارن , که کارايي که ازم سر ميزنه حتما يه دليلي داره , که لازم نيست واسه هر چيزي توضيح بدم , که به زندگي خصوصي من کاري ندارن , که اگر هم خودم براشون بگم هيچ کس دخالت نمي کنه ...
عصر که زنگ پايان رو مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف خونه که ميرم , کوچه به کوچه تغيير مي کنم .... خونه که مي رسم , درسته که من يه آدم عاقل و بالغ 27 ساله ام اما اين دليل نميشه که هر کاري خواستم بکنم ... درسته که بزرگ شدم اما هنوز همه مي خوان تو مسئوليت کارهام با من شريک بشن پس کم خطر ترين راه رو بايد انتخاب کنم , که براي همه چيز حتي زنده بودنم بايد توجيه منطقي داشته باشم , که منو اونجوري که مي خوان قبول دارن , که من فقط به زبان مستقلم پاش که بيفته رشته هاي وابستگي از در و ديوار ميريزه , که بيشتر مواقع نميشه به تصميم های من اطمينان کرد , که بايد واسه هر چيزي به همه عالم و آدم توضيح بدم , که همه به زندگي خصوصي من کار دارن , که اگر هم نخوام به کسي چيزي بگم تمام تلاششون رو مي کنن که ازش سر در بيارن , که من هر چقدر هم بزرگ بشم هنوز ممکنه تو زندگي اشتباه بکنم که اين بزرگترين گناه ممکنه است , که نمي خوان بپذيرن من ديگه از اين که هستم شعورم بالاتر نميره ...
من اما به زندگی دو گانه ام عادت کردم ...
--------
