ملافه هاي آهار زده واسه خوابيدن جالب نيست , هر چي هم شسته بشن باز توشون راحت نيستي
"بيا اين پيرهن ها رو نگاه کن
يکيشو بپوش
دوتاي ديگه رو هم بذار تو چمدون"
رواندازه سنگين و کلفته , اما , گرم و نرم نيست , من ولی گرمم
" چند تا خمير دندون برداشتي؟
مال من هست ديگه
اون يکي رو بذار باشه"
دلم مي خواد به چيزای مختلف فکر کنم , مثلا به رنگها , يا به لکه هاي رنگي , اما خواب آلوده ام , افکارم به سمت هذيون مي ره , اين حالت رو دوست دارم
"پالتوت رو بپوش
درسته که اونجا گرمه
ولي تا برسيم به درد مي خوره"
رنگها شادن , مثل رنگين کمون , يا يه جعبه مداد رنگي , پتوم صورتيه
فکر کردن هم بد درديه , از اون بدتر , فکرهايي اند که کسي بهشون عمل نمي کنه!
مثلا من تو اين زمينه استادم , که به هيچکدوم از حرفهام , عمل نکنم
" نه , بارونيت رو نپوش
من از اين بارونيه خوشم نمياد
مثل دامن دورچين مي مونه ! "
من يه دايره ام , اينجوري بهتره گفتنش , من يه خطم , که هر جا , يه نقطه ببينم , دورش گرد مي شم
من يه دايره ام , ولي , مرکزم يکي / يه چيز ديگه است
همينجور که بزرگتر مي شم , بيشتر مي فهمم , که چه شکليم
ولي مشکل اينه , که وقتي حرکت مي کنم , شکلمو يادم ميره
بعد هول مي کنم , مي ترسم , ديوونه مي شم , کارهاي عجيب مي کنم , حرفهاي غريب مي زنم , فکرهاي دري وري مي کنم
اما اگه شکلم يادم باشه , ديگه همه چي حله
"دير شد بابا , الان بايد بريم
همه چي رو جمع کردي؟
در چمدون رو ببند
لباسهاتو پوشيدي؟"
راست مي گه ديگه , بايد حاضر بشم , دير شده , چمدون نمي خواد ببندم , هر چي هست باهامه , تو ذهنم يا قلبم
با همينها هم کار آدم راه ميفته , کار آدم , رفتن که ديگه اينهمه رقاصي نداره
رنگی که بری , هيچ وقت حوصله ات سر نميره , همييشه يه رنگی هست که به زندگيت بزنی
بعضی روزها قرمزيش بيشتره بعضيها خاکستريش
اما همشون قشنگن


--------