مي داني
من هم هيچ
پري کوچک غمگيني
را نمي شناسم !
اما , يکي را مي شناسم
که بيشتر وقتها
زرت و زرت غمگين مي شود
دلم برايش مي سوزد
آخر طفلک پري هم نيست!
تنها چيزي که ياد گرفته , همين غمگين شدن است!
مي داني
هيچ بساطي هم ندارد
يعني چيزي ندارد که به کسي بدهد
اما مثل همان که تو مي شناسي
وقتي که غمگين است
همه چيز را با خشمي ترسناک پاسخ مي دهد
دلم برايش مي سوزد
اينجور وقتها , قيافه اش خيلي احمقانه مي شود
اما راستش من هم مي ترسم بهش بگويم احمق
آخر خشمش مرا هم مي گيرد
مي داني
ما با هم زياد حرف مي زنيم
اما فکر مي کنم اين دوست غمگين من – که هيچ هم کوچک نيست –
يا نمي فهمد
يا به حرفهايم گوش نمي کند
او , کار خودش را مي کند
بعضي وقتها من هم از دستش خسته مي شوم
اما دلم نميايد رهايش کنم , گناه دارد
وقتي که خوشحال است
خيلی دوستش دارم
خيالم راحت می شود
اميدوار مي شوم
که شايد من هم روزي بتوانم بگويم
"پري کوچک شادي را مي شناسم "
اما لامصب , هميشه مرا آرزو به دل مي گذارد
اگر من بتوانم به او بفهمانم
که مي تواني هميشه پري باشي
که مي تواني هميشه شاد باشي
که مي تواني هميشه اميدوار باشي
ديگر کاري در اينجا ندارم
مي توانم يک روز ملس تابستاني
که من و پري
روي شنهاي ساحل دراز کشيده ايم
و با لبخند به دريا خيره شده ايم
با خيال راحت
پري کوچک شادم را ترک کنم


--------