روي صندلي نشسته ام , طولاني ترين شب ساله , برای من طولاني ترين روز کاری هم بوده , اما ناراحت نيستم , عصباني هم نيستم از اينکه هفته گذشته هم اش در راه بوده ام , نمي دانم شايد مال عوض شدن فصل است يا مال طولاني ترين شب يا مال بزرگ شدن ...مال هر چه که هست اسباب خوشحاليست ...
روي ميز همه چيز هست اما ميلي به خوردن ندارم .. يک فال حافظ که مسيرم رو تاييد کرده برايم اندازه همه شب يلداست ...
از روي صندلي که نشسته ام اطرافم را مي بينم , با چشمان نيمه بسته ... اينجوري خيلي قشنگتر است ... چراغها فقط نورند ... انگار که در مه باشند , حاشيه ها معلوم نيست ... فقط خود نور از وسط مه به چشم مي رسد ... چيزهاي ديگر را نگاه مي کنم , همه همين طورند ... تمام خطوط مرزي از بين رفته , ديگر به حواشي کار ندارم که مثلا اين خط صاف است يا آن يکي منحني ....آنچه هست وجود است ...
به بچه ها نگاه مي کنم , با همان چشمان نيمه بسته , از يکي انرژي و شيطنت ديده مي شود , از ديگري يک حس سردرگمي بين بچگي و بزرگ شدن , آن يکي افسرده است و يکي ديگر عاشق ... يکي گيج است و آن يکي بشدت متفکر ... حيف که آينه اينجا نيست تا خودم را با چشمان نيمه بسته ببينم , بازي جالبيست ...چشمانت را که باريک مي کني انگار عميق تر مي شوي , ديگر ظواهر سرگرمت نمي کند.
--------
