مي داني , چيزها – بيشتر وقتها از بيرون قشنگترند , آدمها هم همينطور , آنچه در اين چند سال به من گذشته بيرون ودرونم را به هم نزديکتر کرده , زشت و زيبايش را نمي دانم اما کم شدن اين فاصله مرا خرد کرده ...مي داني , اگر تو بودي شايد ککت هم نمي گزيد , اما من با ظرفيت محدودم, صبر و تحمل مبارزه براي انچه مي خواهم را ندارم ...مي داني خانه از پاي بست ويران است ...من بدترين مسير را انتخاب کرده ام ...انقدر – جاي حرف – بغض بيخود فرو داده ام که الان با کوچکترين تلنگري چشمهايم سرخ مي شود و صدايم مي لرزد ... مي داني , من از روبرو شدن با حقيقت و بهاي خواسته ام مي ترسم ..من هميشه به حرف گوش داده ام , بعد , در تنهايي خلوت کرده ام ...همه چيز را بلعيده ام و چيزي به کسي نگفته ام ...من هميشه – به خاطر ترس از قضاوت – مشکلاتم را با غريبه ها در ميان گذاشته ام , اينطوري کم کم مسيرم از خانواده جدا شده ... من که تا جند سال پيش بهترين ساعات عمرم در خانه بود , از خانه گريزان شده ام ... من که در مورد همه چيز – جز موارد معدود – با مادرم حرف مي زدم حالا از صحبت عادي هم فراريم ... وقتي فيلم نگاه ميکنم روابط مادر و دختر مشوشم مي کند , وقتي ميبينم مادر فيم رازدار دخترش است , در اعماق وجودم احساس دلتنگي ميکنم , احساس خلا , من نمي خواهم مادر شوم , کار سختيست , از آدم توقع زياد دارند ....مي داني , مادرم برايم مهم است اما در دنياي ذهني من جايي ندارد , من زندگي زيرزمينيم را بدون کمک مادرم ساخته ام , من رازهايم را ته دلم مدفون مي کنم تا مادرم بويي نبرد ! ... مادرم را خيلی دوست دارم , مثل همه , اما مثل او نيستم ...من مادرم را به خاطر آنچه هست و نيست دوست دارم اما او دوست دارد من مثل او باشم , نمي داني مثل ديگري بودن چه کار سختيست ....من هميشه لحظات سخت زندگيم را از مادرم پنهان کرده ام , اينکه نکند اين لحظه زندگيم مورد پسند مادرم نباشد لحظه هاي زندگيم را حذف کرده ام ... من نمي گويم که من خوبم و او بد ...صحبت خوبي و بدي نيست , صحبت اين است که من با مادرم فاصله دارم , ما دوستان خوبي براي هم نبوده ايم ...
--------
