آدمي به اميد زنده است , کليشه است ؟ اما واقعيت دارد. اگر اميد و انگيزه نباشد مرده ات بيشتر از زنده ات مي ارزد
اميد و انگيزه را که عملي کني , فعال که باشي , آنوقت زندگي مي کني , اما اگر يکي از آنها بلنگد , يکي از آنها نباشد آنوقت کارت مي شود تماشاي زندگي ...انقدر شجاعت دارم که بگويم چند سال گذشته تماشاگر خوبي بوده ام اما آنقدر جرات ندارم که دست از تماشا بردارم و وارد زندگي بشم. , نمي دانم چرا بازي برايم سخت شده , بي دست و پا شده ام!
راحت است تقصيرها را گردن بقيه بندازم , راحت است که جايگاه خوب تماشاچي بودن را از دست ندهم , راحت است که از آن جا به زندگي لبخند بزنم , مثل خيلي هاي ديگر
برزخ بدي است , بين زمين و هوا , شلوغ و درهم , نشستن و رفتن , پذيرفتن و ايستادن , حرف زدن , حرف زدن و حرف زدن , تاييد شدن , مقبول بودن , خوب بودن , کپي برابر اصل بودن , در چارچوب بودن , آبرودار بودن , تماشا کردن!
نمي توانم , يا نمي خواهم خودم را توضيح دهم ...ديگر دوست ندارم خودم , افکارم , عقايدم را براي تاييد ديگران به شور بگذارم , خسته ام , فرسوده
يک جايي بين طبقات گير کرده ام , نمي خواهم به پايين برگردم , قدرت بالا رفتن هم نيست ...به فلاکت زندگي مي کنم , آنجا براي نفس کشيدن جا نيست , هواي تازه هم نيست , اميد و آرزوها مرده اند , همه چيز تيره و تار است , اما نردباني هم در آن گوشه هست که مرا بالا مي برد , فقط بايد پايم را محکم روي طبقه اول بگذارم , پاي هنوز مي لرزد , مي ترسم که بالا بروم.
--------
