هيچ حال مرا مي پرسي؟
هيچ شوق ديدارم
زير دندانت
طعم شيرين مي دهد؟
هيچ قلبت
روز ديدارم
خودش را بر در و ديوار مي کوبد؟
هيچ ميلي هست
پاره اي از وقت تو
سهم تنهايي من باشد؟
هوم
مي دانم
حال مرا مي پرسي
ديدنم را دوست مي داري
ولي
شوق ديريست که دنبالش نيست
ديدنم شايد
برايت عادتي زيبا , خوشايند است
خدا را شکر
کز سر اجبار نيست!
نمي داني
چه دلگير است
غروب روز من
وقتي نمي آيي
چه سخت است انتظار
وقتي نمي دانم چه در پيش است
چه مشکل ساز هست , نازکدلي
وقتي
پاره وقتت را
زدستم مي ربايي
نمي دانم
چرا
اينگونه مي باشم
بدون ذره اي انصاف
طلب را از تو مي خواهم
بگو با من
از آن روزي
که بي فکر و خيال و دغدغه باشم
از آن روزي
که ديگر هيچ دلگيرهم نمي باشد .

--------