دم دماي غروب است , توي اتاق ايم , از لاي پنجره نيمه باز باد پرده را تکان مي دهد. روي تخت نشسته ايم , دو طرف سيني چاي. ماگ زرد خوشرنگ به آدم چشمک مي زند. چاي مي خوريم و از هر دري حرف مي زنيم , آرامشي که اينجا , توي اين اتاق پنجره دار , وقت چاي خوردن و گپ همنشينم مي شود هيچ کجاي ديگر پيدا نکرده ام. چشمم توي اتاق مي چرخد , روي صورتت مي ماند , فکرم اما , از اتاق بيرون رفته است. رفته به دورنماي روزهاي آرام آينده که هميشه در ذهن داشتم. از پنجره بيرون را نگاه مي کنم , هواهنوز تاريک نيست , بادي مي وزد , برگها کمابيش رنگ به رنگ شده اند , يکدفعه دلم مي خواهد نفس عميق بکشم , حس زندگي و زنده بودن با قدرت توي صورتم کوبيده مي شود. چه لذت بخش است . شاد مي شوم , از اينکه هستم , سالمم , اميد دارم , از اينکه فرصت داشته ام لذت آرامش را اينجا - توي اين اتاق جمع و جور , کنار سيني چاي - بچشم .
فکرم هوايي شده , از اين شاخه به آن شاخه مي پرد , ياد تمام آدمهاي زندگي ام – چه آنها که از نزديک مي شناسم و چه آنها که دورادور مي شناسمشان – مي افتم , زندگيشان , مسيرشان , سرنوشتشان.
ياد خودم مي افتم , مسيري که رفته ام و ادامه راهي که مانده. مي دانم که من منم , مي دانم که قياسي وجود ندارد , هر کس مسير خودش را مي رود و ساز خودش را مي زند , اما باز , غبطه خوردن به زنده بودن و لذت بردن و آرامش داشتن بقيه رهايم نمي کند. مي دانم که دلم نمي خواهد پايم را روي جا پاي ديگري سفت کنم , اما بايد خوب نگاه کنم که بقيه چگونه پا بر زمين گذاشتند.
روي شاخه ديگر مي پرم , خدايا , شاخه نبود , گودال بود , سقوط در فضاي خالي سياه , به جاي شاخه روي ترسهايم پريدم , اين ترس از دست دادن و ناشناخته ها خودش را بين شاخه هاي فکرم مخفي کرده است , مي دانم که نبايد بترسم , اما هميشه آنچه مي داني با آنچه مي کني يکي نيست .
باز به آدمهاي زندگيم فکر مي کنم , فکر مي کنم شايد مي شد بهتر از اينکه هستم برايشان باشم. به بي مهري هايي که کرده ام , به بي توجهي که به سرنوشت و زندگيشان کرده ام. شايد مي توانستم نقش مفيد تري در زندگيشان داشته باشم. مي دانم که بايد در باقيمانده راه بايد بيشتر درگير سرنوشت آدمها شوم وگرنه خودم را هرگز نمي بخشم.
دوباره روي صورتت بر مي گردم , با هيجان در مورد کار جديدت حرف مي زني , شوخي مي کني و سر به سر من بداخم بداخلاق مي گذاري . فکر مي کنم چرا گاهي نوک بيني ام , غروب نگاهم مي شود. فکر مي کنم چرا هر چيز کوچک برايم تبديل به قله دماوند مي شود. از خوشحالي تو من هم شاد مي شوم , بدون دليل !
با هيجان که حرف مي زني اميدم زياد مي شود که من هم , همين روزها , با هيجان در مورد کارم , زندگيم , با دوستي صحبت مي کنم .
وقت رفتن است , افکارم را از گوشه و کنار جمع مي کنم , دلم مي خواهد اين انرژي مثبتي که در اين اتاق هست هميشه بماند , دعا مي کنم اين اتاق , هميشه , براي هر کسي که واردش مي شود شادي بياورد.
توي محوطه ايستاده ام , لاي پنجره نيمه باز است و باد پرده را تکان مي دهد , نفس عميق مي کشم , به دستهايم نگاه مي کنم , به انگشتانم , که مي توانند بيافرينند , که مي توانند زندگيم را دگرگون کنند , دستهايم را محکم بغل مي کنم , دعا مي کنم اين شادي و زندگي از سرانگشتانم جاري شود.


--------