لب پنجره نشسته ام , از اينجا , جاده پيداست , تا سر تپه , بعد از آن ديگر معلوم نيست. براي همين , هر لحظه ممکن است از پشت تپه پيدايت شود. حتما دامن رنگي ات را پوشيده اي , سبد را هم محکم با دو دستت گرفته اي , از بس که سنگين است. صداي عمه جان بلند مي شود " بچه , انقدر اونجا نشين , آخرش مي افتي پايين , اقلا بيا به من کمک کن" , اگر الان اينجا بودي , دو تايي , يواشکي به عمه مي خنديديم , از بس که غر مي زند , تو صدايت را کلفت مي کردي و اداي عمه را در مي آوردي , من هم انقدر مي خنديدم که باز صداي عمه بلند مي شد " بسه ديگه , چقدر شما هرهر و کرکر مي کنيد".
بلند مي شوم اما لاي پنجره را باز مي گذارم , توي آشپزخانه مي چرخم , عمه جان سيب زميني پوست مي کند و از زير عينکش من را نگاه مي کند " بچه جان , انقدر دور سر خودت نچرخ , بيا به من کمک کن , اصلا ميز شام را بچين" . حوصله ام نمي آيد , عمه جان همه کارها را خسته کننده مي کند , اگر تو بودي الان با هم آواز مي خوانديم , با بشقابها و ليوانها مي رقصيديم و همه چيز را می چيديم . عمه جان مي گويد " پس برو دفترت را بيار اينجا نقاشي بکش " . نمي روم , مي گويم ميز شام را بچينم بهتر است. مي داني که نقاشي کشيدن با عمه چه کار سخت و حوصله سر بري هست , " يک درخت بکش , حالا خانه امان را بکش , حالا من را بکش که روي نيمکت , زير آفتاب , نشسته ام و چاي مي خورم" يادت هست , به اينجا که مي رسيديم برايم شکلک در مي آوردي و من پقي مي زدم زير خنده. عمه جان مي گفت " چيه بچه , مگه خنده داره من بشينم و چاي بخورم؟" بعد هر سه با هم مي خنديديم. مي داني اصلا نقاشي کشيدن با عمه , بدون تو را دوست ندارم.
مي روم بالا , توي اتاق , هوا کم کم دارد تاريک مي شود , هوا صاف صاف است , اگر بودي , تا وقتي شام حاضر شود , يواشکي , تا لب برکه مي دويديم , ماه را نگاه مي کرديم , چشمهايمان را مي بستيم و آرزو مي کرديم. وقت برگشتن , تا دم خانه مسابقه مي داديم و جيغ مي زديم , سر شام عمه جان مي گفت " انقدر ماه رو نگاه نکنيد , آخرش ديوانه مي شويد" از زير ميز به پايم مي زدي و من سرم را مي بردم زير ميز تا عمه جان خنده ام را نبيند , طفلک نمي دانست که ما ديوانه شده ايم.
موقع خواب , عمه جان برايم قصه مي گويد , انگار روزنامه مي خواند , خوابيدن بدون تو هيچ هيجاني ندارد , حمام کرده ام , عمه جان انقدر موهايم را محکم کشيد که گريه کردم. موهايم زياد درد نگرفت اما دلم خيلي درد گرفته. دلم برايت تنگ شده. اگر بودي کلي توي حمام بازي مي کرديم , موهايم را خشک مي کردي و مي بافتي , بعد نوبت به قصه مي رسيد , من گرگ مي شدم و تو شنل قرمزي , دست به يکي مي کرديم که گرگه عمه جان را بخورد و خلاص.
صبح , سرما خورده ام, گلويم درد گرفته , تب کرده ام. عمه جان هول شده , دعوايم مي کند که چرا لاي پنجره را باز گذاشته ام , گريه ام مي گيرد , آخر خودش گفته بود هر چه مي خواهم برايت بنويسم باد همه را به دستت مي رساند , لاي پنجره را باز گذاشته بودم تا باد کاغذهايم را ببرد , سرما خورده ام , اما اشکالي ندارد , باد همه کاغذها را برده , شعر جديدی که ياد گرفته ام را برايت نوشته بودم.
عمه جان بغلم مي کند , ماچم مي کند , صورتش زبر است , گفته بودي عمه جان ما را دوست دارد اما طفلکي بلد نيست چه کار بايد بکند , همه مثل تو نيستند که همه چيز را بلد باشند.
چيزي نخورده ام , پشت پنجره بسته نشسته ام , عمه جان کاغذهايم را لب برکه برده که باد زودتر ببرتشان. از اينجا که نشسته ام عمه جان را مي بينم که لنگان لنگان از لب برکه بر مي گردد. دلم براي عمه جان که پير است مي سوزد , به من گفته شبها مي رويم لب برکه که من آرزو کنم , گفته حاضر است من گرگ شوم و هر شب او را بخورم , گفته هر نقاشي که دلم خواست بکشم , گفته هر وقت دلم خواست ادايش را در بياورم و با هم بخنديم . گفته مي داند که پير است و غرغرو اما اگر دلم بخواهد تمام سعي اش را مي کند که مثل تو – مادرم – شود , دلم براي عمه جان مي سوزد , خيلي مواظب من است , دلم مي خواهد خوابت را ببينم , مي دانم تو مرده اي و ديگر هيچوقت از جاده پشت تپه به خانه نمي آيي , مي روم پايين , نيمکت را مي کشم زير آفتاب , دفتر نقاشي ام را هم مي برم , عمه که مي رسد برايش چاي مي ريزم , تا روي نيمکت زير آفتاب بنشيند و چاي بخورد و من نقاشي اش را بکشم.
--------
