๑
جادوگر پير گفته بود
يک روز مي آيي
هزار سال است که لب پنجره
براي تو
موهايم را شانه کرده ام
هزار سال است
که لبهايم را
براي بوسيدنت
قلوه کرده ام
تا بيايي
طلسمم را بشکني
خورشيد در خط افق بود
که آمدي
جادوگر پير گفته بود
آمدنت گونه هايم را گل مي اندازد
پاي قلعه , موهاي بافته هزار ساله ام را نديدي
از پله ها بالا آمدي!
توي اتاق
لبهاي قلوه ايم را نديدي
ضامن پنجره را زدي
پنجره که افتاد
صداي ترکيدنِ قورباغهِ زشتِ هزار ساله را شنيدي
تکه هايم را
از آن بالا , روي زمين ريختي
نترس
اين صداي خنده من است
جادوگر پير گفته بود
طلسم با من نمي ميرد
طلسم , همانجا , لب پنجره , می ماند
من , اينجا , از روي زمين
سبز خواهم شد
و تا هزار سال
تو را ميبينم
که لب پنجره نشسته اي
با لبهاي قلوه اي
موهايت را شانه مي کني
تا کسی بيايد.
--------
