به قول همون که يک زن است جادوگر گفته بود که ميام. مي گن دير مي آپم! . خوب , نوشتن که خيلي خوبه, يک جور لذت خاصي به آدم ميده حتي اگه آماتور باشي - البته آماتور هايي هم داريم که حرفه ايند! – بعضي وقتها آدم دوست داره در مورد خودش بنويسه , اينکه مثلا به چي فکر مي کنه , آرزوهاش چيه , شرايط روحي و رواني الانش چطوره يا اصلا اينکه صبح که از خواب پا مي شه تا شب چکارا مي کنه , فلان جا که رفته بود چه اتفاقي افتاده بود و از اين قبيل چيزا. يا اينکه فکر مي کنه تو اين وضعيتي که داره , با اين امکاناتي که در اختيارشه چه جوري مي تونه تو وضع اجتماعي تغييراتي بده , مثلا اطلاع رساني کنه , جريان سازي کنه و از اين حرفها. خوب , قسمت اعظم وبلاگ من در مورد خودمه , نگاه که بکنين از ريز و درشت زندگي خصوصي و شخصي و روابط و علايق و ناهنجاريهام نوشتم , اما يه مسئله اي که هست وقتي در مورد خودت مي نويسي تمرکز آدم مي ره روي نقاط منفي و ناهنجار (حالا بعضي ها نقاط مثبت رو هم ميبينن) , اونوقت از دور که به وبلاگ نگاه مي کني مي بيني همش آه و ناله و شکوه و شکايت و مشکله , بعد فکر مي کني الان اونها که دارن اينجا رو مي خونن فکر مي کنن تو يه آدم عصبي , افسرده و قاطي هستي در صورتيکه به اين شدت نيست نيست . واسه همين فکر کردم ديگه نوشتن در مورد خودم بسه , البته اينو بگم که اين نوشتن ها خيلي به آدم کمک مي کنه خودشو بهتر بشناسه . در مورد فعاليتهاي اجتماعي و خبر رساني هم , خوب درسته که مسائل رو دنبال مي کنم اما خودم اهل پيشقدم شدن نيستم. شايد جزء خصوصيت منفي باشه اما اينطوري راحت ترم. بعدش فکر کردم حالا که دارم وقت مي ذارم واسه نوشتن يه کمي جهت دارش کنم. يعني دنبال يه راهي واسه بهتر نوشتن بگردم. خوب تنها راهش همون زياد نوشتنه ديگه! (به غير از مطالعه کردن) , اينجوري شد که از چند ماه قبل بيشتر نوشته هام شکل متن کوتاه يا اون چيزايي شد که شما بهش مي گين شعر. تا اينجا کار خيلي عالي بود , مي دونين قشنگ آدم رو ارضا مي کرد , ديگه حواسم جمع بود از چيزهايي که مي بينم يا مي شنوم مي تونم يک نوشته وبلاگي در بيارم يا نه. مي گم نوشته وبلاگي , چون اين نوشته ها براي همينجا مناسبن . مشکل دوم از اينجا شروع شد , من هيچ اطلاعات آکادمي و فني در مورد نوشتن نداشتم و ندارم. چيزهايي که مي نوشتم ذهني و دلي بود , زمان زيادي هم واسه نوشتن نمي ذارم , معمولا پروسه نوشتنم بيشتر از 5 دقيقه طول نمي کشه! , مثلا همين متن آخر , چند روزي بود که يک پنجره تو يک برج قديمي اومده بود تو ذهنم , همينطور يک چيزايي در مورد جادو , بعد خواستم در مورد يک قلعه طلسم شده بنويسم که نتجه اش شد همون که ديدين , يک قورباغه هزار ساله لب پنجره!
از اين حرفها که بگذريم اون چيزي که مشکل ساز شده يعني نوشتن رو برام مشکل کرده نظرات مختلفه , يک چيزي مي نويسم به نظر خودم خوبه بعد نظر بقيه تاييدش نمي کنه , يا به نظر خودم چرته اما نظرها مثبته. من يک چيز ساده وبلاگي مي نويسم بعد با ديد کاملا فني در موردش نظر مي دن , خوب البته در مورد يک متن نظر اون کسي که ديد فني داره شايد مهم تر باشه اما گاهي اين اختلاف سليقه ها آدم رو گيج مي کنه. مثلا اون متن عمه خانم بود , بعد از اينکه کامبيز* منو شسته بود گذاشته بود آفتاب تا خشک بشم يکي اومده کامنت گذاشته " اگر مغرور نمي شي بهت مي گم نوشته هات شبيه کوندرا بود"! خوب آدم گيج مي شه ديگه. درسته که رفيقمون ديد فني نگاه کرده و فکر کرده من دارم تن سعدي و حافظ و فردوسي رو تو گور مي جنبونم اما اون يکي رفيقمون نه تنها از اين فکرها نکرده بلکه لذت هم برده. منظورم اين نيست که ايراد گرفتن بده , فقط مي خوام بگم بايد اون انتقاد يا نظر متناسب با متن باشه , يعني نه اين يکي رفيقمون انتظار داشته باشه من گلشيري باشم نه اون يکي رفيقمون غلو کنه که من و کوندرا سري از هم سواييم . واسه همينه تازگي دير آپديت مي کنم , يعني هر چي به ذهنم مي رسه و شروع مي کنم به نوشتن هي مي گم " اينجوري بنويسم فلاني خوشش نمياد , اونجوري بنويسم اون يکي خوشش نمياد ,...." . اينجوري اصلا نمي فهمم چي نوشتم چون همش دارم عکس العمل بقيه به نوشته رو اندازه مي گيرم , آخرش هم از خيرش مي گذرم. ولي خوب ديگه اين وسوسه نوشتن آدم رو ول نمي کنه , همه اين حرفها رو زدم اما باز ترجيح مي دهم حرفي رو که دائيم بعد از خوندن اينجا بهم زد رو تو ذهنم داشته باشم " همينکه يک آدم عادي مثل من (دائيم) اينجا رو بخونه و لذت ببره کافيه " . به هر حال سعي خودم رو مي کنم که نکته هاي فني رو هم رعايت کنم و زود به زود آپديت کنم!
* حالا قهر نکني نياي اينجا نظر بدي ها. اما خداييش خيلي حرصمو در آوردي . دل می خواست يک حال حسابي ازت بگيرم!
--------
