اون روز , جمعه , يک لحظه يادت افتادم , فکر کردم خيلي وقت است زنگي نزده ام تا حالت را بپرسم , گفتم يادم باشد حتما اين هفته زنگ بزنم و اگر وقت شد قراري هم براي ديدنت بگذارم.
روز بعد , شنبه , وقتي داشتم حاضر مي شدم , تلفن زنگ زد و بعد هم يوسف , آشفته توي اتاق آمد و گفت مرده اي. به همين راحتي , راحت تر از آنچه فکرش را مي کردي. اول فکر کردم نکند همان لحظه عصر ديروز که يادت افتادم مرده بودي بعد تو دلم گفتم آخر کار خودت را کردي چند روز بعد فهميدم که سکته کرده بودي. از بس که بدنت ضعيف بود انگار يک لحظه بيشتر طول نکشيده بود. تقريبا چهل روزه که مرده اي و من اصلا باورم نمي شود. هنوز هم تا خاله فرناز رو مي بينم دهنم باز می شه که بپرسم " خانم مرزباني چطوره" , بعد زود يادم مي افته که از اين به بعد هميشه حالت خوبه و ديگه پرسيدن نداره. آدم عجيبی بودی , حساس با يک پوسته سخت , خيلی سخت می شد باهات ارتباط برقرار کرد , ياد پنجشنبه هايي می افتم که عزا مي گرفتم کلاس فرانسه دارم , اينکه هر چقدر هم درس خونده باشم بازهم مي گفتي شماها خنگين چيزي ياد نمي گيرين!
وقتي بيشتر شناختمت برام جالب شده بود بدونم با اين حساسيت و آسيب پذير بودن بيش از حدت چطوري اين سالها رو دووم آورده بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده, براي تو و آن خانه کوچک و نقلي , چاي خوردنمان و درد دل کردنها مان. نمي دانم وقتي اينطور بي وقفه از فکرت بيرون نمي روم ترس برم مي دارد. ترس اينکه غريبه پرست شده ام , چند سال پيش , مادربزرگ که مرد , همه چيز تمام شد. انگار که هيچ وقت مادربزرگي نبوده , عذاب وجدان گرفته بودم , از اينکه به يادش نبودم , از اينکه دلتنگي نمي کردم , اون موقع فکر مي کردم حتما آدم سنگدلي هستم , مي ترسيدم , از اينکه احساس نداشته باشم , بعد فکر مي کردم اگر اين مردن کس ديگري بود چکار مي کردم , انقدر به اين موضوع فکر مي کردم که آخر گريه ام بگيرد و سبک شوم و خيالم راحت شود که سنگدل نيستم. اون روزها گذشته اما فهميدم مشکل از سنگدلي نيست , مسئله اينه که من غريبه ها رو دوست تر مي دارم! ..رابطه هاي عاطفي و دل نگراني براي اونها که نزديک هستند رو گم کرده ام , از همه بريده ام , دلم براي حرف زدن با تو تنگ شده , راحت و بي خيال که هر چه دلم مي خواد بگم بدون اينکه به عواقبش فکر کنم. فاصله ام زياد شده , با آدمهاي دور و برم , جالي خالي اشان را با کار و کلاس پر کرده ام , دوستهايم ازم دلخور شدند , قبلا که گاهي گم مي شدم سراغم را مي گرفتند اما به گمانم آنها هم بريده اند.
نمي دونم چرا اينها رو خطاب به تو مي گم , دلم مي خواست چيزي بنويسم يا با کسي حرف بزنم که سبک بشم , وقتي شروع کردم به نوشتن يادت افتادم , راستي فرصت نشد بپرسم اون روسري گلدار آبي را که برايت گرفته بودم سرت کردي يا نه؟ . اين روزها دوباره افتادم به فکر و خيال , به نظرم سورخ دعا رو گم کرده باشم. حکايت غريبی است .
--------
