من از پاها , مي ترسم
از آن پاها
که سست ونازک و لرزان
قدم در راه مي گذارند
من از دستها , مي ترسم
از آن دستها
که سخت و خشک و بی معنا
فضای خالی بی روح را
چنگال می اندازند
من از لبها , مي ترسم
از آن لبها
که بي وقفه
به اسمت ذکر می گويند
من از چشمها , مي ترسم
از آن چشمها
که سرد و تلخ و بي رحم است
از آن چشمها
که پشتش
پر ز فکر تلخ و مردار است
من از فردا
از آن فردا
که با اين دستها , پاها
قدم در راه بگذارم
از آن فردا
که با آن چشمها
به هر سو بنگرم
از آن فردا , از آن فردا
که با لبها
بسان آدمی گنگ
نا مفهوم
زير لب
ذکر تو را گويم
می ترسم
--------