سلام زن همه روزها (چه ابري باشد چه آفتابي)

نامه ات که رسيد , چند بار خواندمش , مي داني کيف اين جور نامه ها اين است که لذت خواندنش را با خيلي ها شريک مي شوي .
خوشحالم , از اينکه مرا شريک دغدغه هايت کرده اي , از اينکه لحظه هاي ناب تنهاييت را – همانها که پر از فکر و خيال و دغدغه اند – را به من نشان دادي.
ميداني , من هم بهار را چند روز پيش ديدم. همان روز اولي که آمدم سر کار , موقع رفتن , روي ماشين پر از برگهاي تازه سبز شده و کوچک بود , يعني خود بهار. به همين سادگي
حالا که ديگر تعطيلات تمام شده , عيد همه هم مبارک بوده , لابد خوش هم گذشته , هميشه , اول سال , احساس مسئوليت مرا مي کشد که حتما بايد براي سالي که مي آيد برنامه بريزم و حتما تصميم بگيرم که عوض شوم !
سالها عادت کرده بودم که بعد از تعطيلات دوباره کارهايم شروع شود , مي داني از همان کارهاي دلهره آور , درس و مشق و امتحان و اين جور چيزها . الان که سالهاست ديگر اين دلهره هاي پس از تعطيلات رفته اند مي خواهم به زور جايش را با چيزي پر کنم , احمقانه است , نه؟
اما امسال هي پشت گوش انداختم , کيف داد , يک کمي که فکر کردم (گفته بودم من زياد فکر مي کنم ؟ در مورد همه چيز , از اينکه مثلا فردا که وقت دکتر دارم کي راه بيفتم , از کجا بروم , به دکتر چي بگم , اينجوري برات بگم که من در اصل دوبار زندگي مي کنم , يکي همان که تو مي بيني يکبار هم قبل از اينکه اتفاق بيفتد توي فکرم!)
اما هيچ وقت نفميدم اين همه اصرار براي عوض شدن چيست . چرا براي عوض شدن بايد برنامه بريزم , اگر کنار تو , با يک فنجان چاي داغ , بنشينم و تکيه دهم , خود زندگي که مي رود مرا هم با خودش مي برد , عوضم مي کند , شکلم مي دهد.
فهميدم من با زندگي عوض مي شوم , با آنچه مي بينم , مي شنوم , مي فهمم , با آنچه حس مي کنم. اصلا چه دليلي دارد که خوشبختي و حقيقت را جستجو کرد ؟ اينکه هي بخواني و فکر کني و حرف بزني و بحث کني و تئوري بدهي باعث فرق چيزي می شود ؟
همينکه امروز صبح چشمهايم را باز کردم و کارهاي هر روزه را انجام مي دهم خوشبختم , بهتر مي داني که خيلي ها ممکن است امروز را نديده باشند يا همين کارهاي ساده هر روزه اشان را با شراکت ديگري انجام دهند.
دنبال چه مي گردم ؟ گلهاي گليسيرين که روي نرده هاي ديوار همسايه پخش شده اند عين حقيقت است. نمي خواهم برايت زيادي حرف بزنم تو که خودت بهتر همه اينها را مي داني. همان لذتي که در خريدن "هفت" و دسته گل مامان تجربه اش کرده اي.
اين دغدغه هاي عجيب و غريب هم خود زندگي اند. مثل من که دلم مي خواهد هميشه عاشق باشم. دلم مي خواهد عشقم را به هر که و هر چه که هست و نيست ببخشم. دارم کم کم باور مي کنم عشق هميشه هست فقط شکلش عوض مي شود مثل همان انرژي خودمان ! آدم که عاشق است ديگر فرقي نمي کند آن طرف کيست , مي خواهد فرانچسکو باشد يا فرشته کوچک يا من يا آن پسرکي که خاکستر رنگي را جمع کرد , خنده ام گرفت که دوستي برايم نوشته بود در متن شما آن استقلالي که زنان به دنبالش هستند وجود ندارد شما هم مثل همه زنان سرزمينمان هميشه چشم انتظار کسي هستيد , از اين خنده ام گرفت که دغدغه هاي هرکس با ديگري فرق دارد , بعد به نظرم رسيد چره هميشه استقلال يعني استقلال مالي , بعد ديدم من به همه آدمهاي عالم وابسته ام , اگر براي تو , فرانچسکو , فرشته کوچک , گلدان شمعدانی يا حتي مرد سيبيلو اتفاقي بيفتد دلم مي لرزد. اگر اتفاق خوب باشد (که اميدوارم هميشه باشد ) به شادي مي لرزد و اگر هم ناراحتي باشد که جور ديگر مي لرزد.
نه فقط من , تو و خيلي هاي ديگر هم همينطور. آدم همينجوري وابسته مي شود ديگر ؟ نه من خرج تو را مي دهم نه مرد سيبيلو خرج مرا , اما ما مثل حلقه زنجير به هم وصل شده ايم , وابسته وابسته.
برايت زياد نوشتم شايد , اما خوب مي داني که نامه نوشتن لذتش زياد است
راستي تا يادم نرفته , آدمي که دغدغه دارد , هميشه دارد . مال اول جواني و آخر پيري و فصل بهار و روز باراني نيست. يادت هم باشد اگر روزي دغدغه هاي غريبت رفتند و واقعيت هاي ملموس و کسل کننده زندگي جايش را گرفتند , تو , به خاطر همان قشنگي که گفتي , از ميان آن روزمرگيها چيزي خلق مي کني که ارزش هزار بار زندگي را دارد.

تمام چيزهايي که گفتي را انجام بده , حتي اگر خواستي فيلمي را نشانت مي دهم که تمام خيابان پاسداران به کارگردان و نويسنده اش بد و بيراه بگويي . مي داني که آدم بهتر است به دلش احترام بگذارد .

بهترين آرزوها همراه با يک فنجان شير قهوه خوش طعم

مريم گلي
--------