دنبال کار مي گردم. يک کار بهتر , شايد يک جاي بهتر , يک جا که به من و شعورم بيشتر احترام بگذارن. يک کمي تبليم مياد , بعد از 5 سال کار کردن تو يک جا , کندن سخته , حداقل واسه من. اما ديگه مي خوام برم , اگه کسي کاري واسه يک مهندس عمران که 5 سال پيمانکاري کار کرده سراغ داره بهم خبر بده . دلم مي خواست تو زمينه محيط زيست کار کنم , حالا اگر تو اون زمينه هم جايي سراغ دارين بهم بگين , حتي اگر NGO اي هم سراغ دارين که عضو چلمن ! مي گيره بهم خبر بدين.
روزها خوب مي گذره , از همون خوب هاي معمولي. روزهايي که از زنده بودن لذت مي بري. دارم داستان دوم رو مي نويسم , اين نوشتن تو خوب موقعي اتفاق افتاد , مي دونم يک چيزي هست که مال خودمه , کسي بهم ديکته نکرده و سرنوشتش دست خودمه. يک لذت خوبي بهم مي ده. ديگه حواسم رو جمع تر مي کنم , به دور و برم , به اينکه آدمها به چي فکر مي کنن , به چي عمل مي کنن.
دارم دوباره آدمهاي دور و برم رو کشف مي کنم , دوستهامو , خوشحالم که يک چيزهايي رو که حرفشو زياد مي زدم تونستم تو عمل هم درش بيارم. اين هم خيلي لذت بخشه. که بفهمي وقتي تو موقعيت قرار بگيري اون چيزي که تو ذهنت بوده رو بهش عمل کني.
خوشحالم که برام جا افتاده آدمها با هم فرق دارن , آدمها هميشه با هم فرق داشتن , همه هم اينو مي گن , اما تو رفتارهاشون اين اصلا معلوم نيست. يعني با همه يک جور رفتار مي کنن , همونجوري که خودشون ترجيح مي دن. توجهي به اينکه طرفت چه خصوصيتي داره , چي رو ترجيح مي ده و نوع رابطه چيه ندارن . به نظرم اين خيلي وحشتناکه که روابطت فقط بر اساس خواست خودت باشه.
يک روزهايي هم احساس گناه مي کنم , از اينکه دارم زندگي خودم رو مي کنم و کاري به بقيه ندارم , يعني تو بحث ها شرکت کنم و نظر بدم و حمايت کنم و از اين حرفها . مثلا در مورد اکبر گنجي ننوشتن و از انتخابات صحبت نکردن و در مورد شهردار حرف نزدن و.... گاهي اين حس رو بهم ميده که انگار تو زندگي اجتماعي حضور ندارم. حس مي کنم زيادي درگير خودم شدم , از طرف ديگه به نظرم مياد تنها کمکي که مي تونم به اين جامعه و مردم بکنم اينه که آدم بهتري بشم. خوب مسلما يک نفري که بيماره و مشکل داره مسبب پيشرفت نمي شه.
تازگيها زياد در مورد خودم حرف مي زنم. دلم براي نوشته هاي غير خوديم تنگ شده. بايد چيز جديدي بنويسم.
--------
