دوشنبه روز خوبي نبود. البته روز که بد نمي شه من خوب نبودم. حرف و حديث هاي کاري امانم رو بريده بود. بريدگي هنوز هم ادامه داره. حرف و حديث يک طرف , اون احساس عذاب وجداني که به آدم منتقل مي کنن يک طرف ديگه. جوري با آدم رفتار مي کنن که تو فکر مي کني مقصري که اين شرايط برات پيش اومده . مقصري که برنامه کاري مشخصي نداري , حتي اينجور القا مي کنن که رفتارت با بقيه هم درست نيست . يک جور محترمانه اي نوک تمام پيکانها بر مي گرده طرف خودت . انصاف نيست.
خلاصه اينکه دوشنه اصلا خوب نبودم , وقتي هم بد باشي جز افکار بد چيز ديگه اي جذب نمي کني. اما سه شنبه روز خوبي بود. البته روز که خوبه در اصل من خوب بودم. آرامشي که نمايشگاه بهم داد خيلي زياد بود . سه شنبه نه به ديروز فکر کردم که خاطرات رو نشخوار کنم نه به فردا فکر کردم که چي مي شه. سه شنبه رو فقط به خاطر خودش زندگي کردم. ممنون که باعث شدي بعد از مدتها يک روز رو بدون هيچ نگراني و خيالي از لحظاتش لذت ببرم. دم غروب , بعد از اون باد شديد هوا خيلي خوب شد. هواي تميز و خنک و خلوتي نمايشگاه و استخر آبي و کلي منظره هاي سبز انقدر خوب بود که يک لحظه فکر کردم اگه قرار باشه بعد از مردن بري جايي که مثل اين لحظه باشه مردن اصلا چيز بدي نيست.
امروز فعلا خوبم . نمي دونم تا آخر وقت چي پيش مياد اما سعي مي کنم امروز هم فقط چهارشنبه رو زندگي کنم. اگر هم نشد يادم نمي ره که يک روز بهاري , تو ارديبهشت ماه , به هيچ چيزي فکر نکردم و چقدر همه چيز خوب بود.
--------