مسير طولاني اي بود , نه که تمام شده باشد , فکر کن ايستگاه استراحت بين راه است , فکر کن نزديک سي سال رفته اي , هميشه که راه صاف نبوده , شايد هم بوده و تو مسير ناصاف را رفته اي , حالا يک چند وقتي است که خسته شدي , همينطوري دلت مي خواهد وقت بکشي , يک کم بشيني , دور و بر را نگاه کني , آدمهايي که روبرويت مي روند و مي آيند را نگاه کني , بعد يهو ببيني که چقدر آدم اين دور و بر هاست , خوشحال بشي از اينکه آدمها هستند , فکر کني اگر قرار بود تمام اين سالها , اين راههاي صاف و ناصاف را تنها رفته بودي چقدر زندگي بي روح مي شد. بعد دلت براي تمام آدمهايي که ديده اي و همراهت بودند و هستند و همراهشان بودي و هستي تند بتپد . ببيني که چقدر راحت مي شود آدمها را پيدا کرد و دوستشان داشت و دوستشان شد. خوشحال بشي از اينکه خيلي از فرصتهاي آشنايي را از دست نداده اي , مي بيني چقدر راحت بود يک کليک روي غروب سه شنبه و پنجره اي که باز شد و آنطرفش کلي دوست بود . سپينود (که تند و سريع است , هيجان دارد , وقتي که مي دود آدم دلش مي خواهد دنبالش بدود و بغلش کند ) , ماهزاده (که اسمش از بس قشنگ است هوس مي کني اسم دختر نداشته ات را بگذاري ماهزاده) , ارنواز (که ساکت و آروم است) , سارا (که انرژيش تمام نمي شود ) علي ( که تن صدايش خاص است , مال خودش ) , محمد رضا ( که انقدر شلوغ مي کند و حرف مي زند که نمي شود دوستش نداشت ) , مهدي ( که نمي فهمي تو سرش چي مي گذره ) , حسين ( که خوشحالي وبلاگ رو آسونتر گرفته و به نظر آدم پيچيده اي مياد) , وحيد ( که دلت مي خواهد همينجور داستان بخواند) , محسن ( که انگار هميشه جبهه مخالف است ) , کاوه ( که همه چيز به نظرش لحن گزارش دارد و حوصله اش زود سر مي رود) , سورا ( که خيلي نمي شناسيش و حرف که مي زند تو زياد نمي فهمي اما به روي خودت نمياري ) , آرش ( که هنوز نمي تواني توي پرانتز چيزي برايش بنويسي) , ماني ( که از عمل آمده بود سه شنبه را با بچه ها غروب کند ) و بابک ( که افسوس مي خوري چرا اين همه سال متوجه دوست به اين خوبي نشده بودي) . پنجره ها همينطور , تند تند , باز مي شوند و آنطرفش همه هستند. پويا ( که عزيز است و اگر دوستش باشي خيلي خوش شانسي) , کتي ( که پنجره اش هميشه باز است و وقتي برود جايش خالي مي شود اما مي داني که هميشه دوستش خواهي داشت ) , ايرج ( که مي شود تا آخر دنيا باهاش حرف زد) , نازيتا ( که هميشه عاشق است و خودش نمي داند) , عليمان ( که برخورد اولش آدم را کلي جذب مي کند و هر بار که مي بينش انگار يک دوست تازه پيدا کرده اي) فتانه ( که حتي اگر دلت هم بخواهد هم نمي توني نسبت بهش بي تفاوت باشي) , آرين ( که گاهي هست و گاهي نيست اما صدايش انگار هميشه تو گوش آدم هست) , اون يکي عليرضا ( که از وقتي عروسي کرده ديگر نيست اما دلت برايش تنگ مي شود) , محمود ( که پاي تلفن هميشه با مکث حرف مي زند و آدم فکر مي کند ناراحت است ) احمد رضا ( که از بس غر مي زند و بدبين است و ليست سياهش تا آخر دنيا کشيده شده نمي شود دوستش نداشت ) , آيدين ( که دفعه اول که ديديش دلت خواست بلند شوي و محکم بغلش کني و ماچش کني که خوب هيچکدام را نکردي) , مريم ( که اين جمله اش که هر کسي ساز خودش را مي زند و نغمه خودش را مي خواند هيچ وقت از يادت نمي ره) , عطا ( که از بس غير قابل پيش بيني است آدم گيج مي شود) , کعبه ( که دلت مي خواهد يکبار ديگه ببينيش) , نرگس ( که نديديش اما کلی روزنه برايت باز کرده است ) , فرناز ( که از همان دور که مي آيد معلوم است که مي خواهد حق همه را بگيرد) , علي ( که نازنين است و پست آخرش باعث شد اينها را بنويسي) , شراره ( که يک انسان واقعي است) , پيمان ( که انقدر خوب است که آدم خجالت مي کشد) , جاويد و حسين ( که خوشحالی حالا می شناسيشون) , مريم ( که حتي اگر ناراحت باشد توي صورتش چيزي معلوم نيست) , ماندانا ( که خوشحالي از زندگيش راضي است ) , هاله ( که هميشه مثبت است و عاشق , دوست داشتنش اصلا کار سختي نيست ) , کي وان ( که از تو خوشش نمي آيد و ادبيات خاص خودش را دارد) , آرش و احسان و احسان ( که سرشان از بس شلوغ شده نحويل نمی گيرن) و خيلي هاي ديگه که اگه بخواي اسم همه رو بگي سي سال طول مي کشه. بعد از همه اينها بفهمي که اصلا زندگي با آدمهاست که معنا پيدا مي کنه حتي اگه کسي باشه که دوستش نداشته باشي . بعد بفهمي که روح همه آدمها بزرگه اين جسمشونه که ممکنه باعث بشه کوچيک به نظر بيان. وقتي که دوباره بخواي راه بيفتي با خودت بگی که تو مسير باقي مونده هر کسي رو که ديدي دستت رو دراز مي کني , که دست بدي , که بگي من دوستت هستم , که اگر خواستند کمکي بکني و لذت ببري از اين وقتي که داري با آدمها مي گذراني , که يادت نرود دوست داشتن ساده ترين کار دنياست .
--------