اينهايي که اين زير مي نويسم فقط و فقط نظر شخصي من است. من به عنوان مريم گلي بعد از اين چيزهايي که خواندم و ديدم و شنيدم ( احساس مهم بودن هم کردم ) تصميم گرفتم به معين راي بدم. راي ندادن هم يک گزينه بود اما بين اين دو تا فکر کردم شايد بهتر باشد از يک فرصت ديگر که وجود دارد استفاده کرد. از نظر فردي هيچ تعلق خاطري به معين ندارم ( برعکس دلبستگي که به خاتمي داشتم و دارم) , معين قطعا کاريزماي خاتمي را ندارد اما به خاطر اينکه وارد شدن معين به ميدان با بقيه فرق داشت جذب شدم. همينکه بصورت شبه حزبي وارد شد به نظرم نشان پيشرفت بود. تو اين چند وقت خيلي از بچه ها در مورد چيزهايي که زمان خاتمي بدست آمد حرف زدند , ممکن است يه نظر خيلي ها آزادي فردي و سياسي و فرهنگي (هر چند اندک) که تو اين دوره بدست آمد اصلا دستاوردي نباشد و امری بديهي باشد اما فکر مي کنم براي ما , که اينجا زندگي مي کنيم و به خيلي از چيزهاي بديهي هم دستمان نمي رسد اينها همش پيشرفت است . علاقه به خاتمي قطعا سبب نمي شود که چشمم را ببندم روي فرصتهايي که از دست رفت و کارهايي که مي توانستند عملي شوند و نشدند . فکر مي کنم معين و گروهش هم چشمهايشان را نبسته اند , ديگر خيلي هامان فهميده ايم روشي که خاتمي داشت در چهار سال دوم بايد عوض مي شد و نشد . اما به گمانم هنوز هم دير نشده باشد , يعني حالا که اين را فهميديم مي توانيم يکبار ديگر هم امتحان کنيم. شايد اين بار جواب دهد. به هر حال تا وقتي که ما هم بشويم مهد دموکراسي اين سعي و خطاها و زد و خورد ها اجتناب ناپذير است. اين مدينه فاضله هم ممکن است به عمر من و شما قد ندهد ولي شايد ميراثي بشود براي نسل بعدي که لعن و نفرينشان پشت سر ما نباشد . در مورد اينکه راي دادن خيانت است يا نه , در برداشت من خيانت نسبي است , بخصوص در مورد انسانها اين خيانت ها به اين زودي معلوم نمي شود. يعني از جنس آينده است , ممکن است سالهاي بعد بشود برگشت و به اين نقطه نگاه کرد و فهميد که خيانت شده يا نه. وگرنه تو اين دنيا که چيزها بر اساس قاعده و قانون پيش نمي روند ( چيزهاي مربوط به آدمها هميشه نسبي است) ممکن است مسير طوري بچرخد و اتفاقاتي بيفتد که بعد ها اين راي ندادن به عنوان يک نقطه تاريک تاريخ برجسته شود که البته عکسش هم درست است. همانطور که بيست و خورده اي سال قبل انقالاب کرديم ,آن روز , در آن شرايط و با آن سطح آگاهي و تجربه بهترين گزينه انقلاب بود. حالا که چندين سال گذشته و چيزهاي مختلف را ديده ايم و تجربه امان زياد تر شده و برداشتمان عوض شده , راحت بر مي گرديم و اتفاق افتاده را نقد مي کنيم . تاييد مي کنيم يا تکذيب مي کنيم. اين به نظر من نشانه اين است که ما آگاهتر شده ايم , براي همين , تو اين مقطع زماني , کاري که به نظرم صحيح مي آيد را انجام مي دهم . بعد هم فکر مي کنم کم کم مسيرمان را پيدا کرده ايم , يک کم سخت است ولي به نتيجه هايي هم رسيده ايم , ممکن است براي کسي که جاي ديگري زندگي مي کند ورود به ورزشگاه يک مسئله طبيعي باشد ولي براي ما نبوده . به اندازه خودش وقت گذاشتيم ( منظورم به خودم نيست در مورد ايراني ها حرف مي زنم) و به نتيجه هم رسيديم , هزينه اش را هم پرداخت کرديم , فکر مي کنم ايران پر از جزيره هايي شده که هر کدام براي چيزي تلاش مي کنند , براي بديهي ترين حق هاي بشري , جزيره اي براي حقوق زنان , جزيره اي براي زندانيان سياسي , جزيره اي براي حقوق بشر , جزيره اي براي کارتن خواب ها , جزيره اي براي استاديوم , جزيره اي براي قانون اساسي و .... به نظرم آمد شايد انتخاب معين سبب شود اين جزيره ها به هم پيوند بخورند , حلقه هاي به هم پيوسته اگر دور گردن سفت قلاب شوند اسباب مردن را فراهم مي کنند. تا آنجا که متوجه شدم معين ابايی ندارد با کسانی کار کند که ازنظر اعتقادی و عقيدتی نظرشان همسو نيست. اگر واقعا اينطور باشد دستاورد خيلی بزرگی است برای مايی که در تمام اين سالها آدمها را طبق عقايدشان دسته بندی کرديم.

پيوست :
دلم مي خواست براي خاتمي چيزي مي نوشتم. درست است که انتظاراتمان (که شايد زياده از حد بود) را برآورده نکرد و مي توانست بهتر باشد . اما براي انسان بودنش (لزوما هر انساني قدرت اجرايي بالايي ندارد) و اينکه هشت سال تا آنجا که مي توانست براي ايران زحمت کشيد , دلم مي خواست کسي پيدا مي شد و از طرفمان ازش تشکر مي کرد. حس بدي دارم از اينکه من هم مثل خيلي از کساني که گذشته هاي دور و نزديک در اين سرزمين زندگي کرده اند قدر ناشناس باشم.
--------