اين هوا هم که خنک نمي شود. بابا جان اين همه اتفاق که برايمان افتاده لا اقل هوا را يک کم خنک تر کن بلکه نفسي بکشيم. براي تو که کاري ندارد , سه سوت مي شود خنکش کني , مگر نه؟ حال و روزم زياد تعريفي ندارد. نمي دانم شايد هم تعريف دارد و نمي فهمم ! مي داني اگر همه اش تقصير تو باشد خيال من هم راحت تر است. اصلا بيا يک مدتي همه چيز را بدهيم دست خودت , خوب البته اين حرفها همينطور از دهن خارج مي شود ولي اگر يک کمي دقت کني مي بيني که ته دلم هم خيلي بهت اعتمادي ندارم. مي گويم همه چي دست تو اما هي دلم پيچ مي زند و پيچ مي زند. اين روزها خانه دومم شده دستشويي شرکت! نمي دانم اين دل پيچه چه بود ديگر که درست کردي , البته براي من که بد نيست. نگفته ام بهت که چقدر جاي جالبي است اين دستشويي , نه که ما خيلي مدرنيم شرکتمان اوپن است و پنجره ها همه تزئيني است , باز که مي شود ولي چون جلويش ميز است اصلا نمي تواني بروي لب پنجره و گاهي هم خم بشي پايين. تنها جايي که اين قابليت را دارد همانجاست که گفتم. پنجره بزرگي است که راحت هم باز مي شود. گاهي در توالت را مي بندم و مي شود مثل صندلي پنجره را هم باز مي کنم و دستم را مي گذارم لب پنجره , زير چانه ام , و از آنجا همه چيز را نگاه مي کنم , گاهي وقتها و خم مي شوم و پايين را نگاه مي کنم اما زياد معطل نمي کنم , نمي دانم چه شيطاني درونم لانه کرده که هر باز از پنجره پايين را نگاه مي کنم تشويقم مي کند بپرم. مي ترسم آخر کار دستم دهد. گفتم شايد من را ديده باشي از آن بالا , نديدي؟
خلاصه نمي داني اين روزها چه اوضاعي است. البته حتما مي داني . از همان روزهاي کولي گرفتن و اين حرفهاست. يادم نيست توي کتاب بود يا از همين اي ميل هاي فورواردي , داستان آن مرد که داشته رد پاي خودش و تو را مي ديده و آن روزهاي سختي که فقط جاي پاي تو بوده و بس.
فکرم که اصلا يک جا جمع نمي شود , هي از اين شاخه به آن شاخه مي پرد . شايد اين هم مثل من بايد سفري برود که حالش بهتر شود. گفتم برايت که از دست تک سلولي کامنتي گاهي ديوانه مي شوم؟ نمي داني چه جانوري است , فکر کنم خبر داشتي که اون اولها حرصم را در مي آورد با حرفهايش , هي جلوي خودم را مي گرفتم که دختر اشکال ندارد , بگذار اگر حرفش جدا همين است بزند , شايد درست بگويد , بعدش که ورق برگشت خيلي خوشحال شدم , البته بهش نگفتم , چه مي دانم از اين فکر ها که مثلا روش زياد مي شود و پسر خاله مي شود و اينها , خلاصه مي گفتم بعدش که همه چيز خوب شد کلي کيف کردم که مثلا يک کمي عملگرا شدم و کيفي مي کنم از سر و کله زدن با آدمها , حالا دوباره از آن ور افتاده اين تک سلولي , لامصب تو اين شلوغي ها يقه گيري مي کند , يکي به در مي گويد و مي زند به من که هوي من حواسم هست که آن بيست و نه تا کليک شکمي بوده. تو مي گويي چکار کنم با اين تک سلولي , با خودم , اي بابا اگر بخواهم با همه تک سلولي هاي دنيا دوست شوم مي داني چقدر طول مي کشد ؟ لطفا به زمان ما حساب کن نه به زمان خودت!
روزي صد بار اين سي دي فرمان فتحعليان را گوش مي کنم و هي دلم يک جوري مي شود و مي خواهم دوست نازنينم را محکم بغل کنم و بهش بگم عزيز من , نازنينم , اين زندگي که براي خودت تصور کرده اي در حد تو نيست , بهش بگويم بابا جان لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست , بگويم تو که عاشق پيشه اي , بايد آفتاب بتابد توي زندگيت و عشقت همينجور رشد کند و بزرگ شود و همه ببينندش نه اينکه براي خودت بري تو سايه و زير آبي بروي و عشقت را آنجا بزرگ کني. اينطوري وقتي بزرگ شد فقط تو را خفه مي کند , عشق آفتاب مي خواهد نه سايه .
سه شنبه ها را که حتما فهميده اي روز عشق است , خوب ديگر کيف دارد , تو که خودت داستان نويسي و اين چيزها را خوب مي داني , داستان همه مان را نوشته اي , مي بيني آدم گاهي چه دلبستگي به آدمهاي داستانش پيدا مي کند ؟ مي گفتم , آنجا که مي نشينم ياد حرفهاي گذشته ام مي افتم , يادت هست قبلا ها گفته بودم بهت که بچه نمي خواهم ؟ نه که بدم بيايد ها , فکر مي کردم , يعني مطمئن بودم (هنوز هم هستم) که مادر خوبي نمي شوم , خودم که ضايع شدم حالا يکي ديگر را هم ضايع کنم که چي ؟ خيلي سخت است ديگر , اينکه مسئول يکي ديگر باشي , من مسئوليت خودم را هم دودر مي کنم چه برسد که يکي ديگر , حالا آنجا که مي نشينم و چشمهاي درشت صبا را مي بينم و موهاي دم اسبي اش را و خنده هاي ريز و پچپچه هاي درگوشي با مهدي را و فکر مي کنم اگر مادر صبا هم از اين تصميم ها گرفته بود چقدر حيف مي شد , مگر نه؟ دنيا جاي بهتري مي شود اگر يکي برايت نقاشي بکشد و تقديمش کند بهت و گاهي داستان هم بنويسد و جک هايي هم که ياد گرفته يواشکي روي کاغذ بنويسد که بخواني و بخندي . آدمي که ساختي همين بود ديگر , نه؟
اين روزها همه اش همين است , دائم مي رسم به دوراهي , نمي شود يک راه صاف بيندازي جلوي من که همان را بگيرم و بروم رد کارم؟
مامان که با لحن غمگين مي گويد حاضر است بخودش چيزي ببندد و برود تک تيرانداز را بغل کند دلم غش مي رود اما همينکه چند ساعت بعد تر مي بينم هنوز دست از سر من کچل و خواستگارها برنداشته کفري مي شوم. نمي شود يک کاري کني که مامان اينقدر به عروسي کردن من فکر نکند و مرا ول کند؟ البته بي خيال اگر قرار است از آن مشغوليتهاي ذهني مادربزگه برايمان درست کني .
خلاصه اينجوري هاست , يک روز دلم براي دختر خاله تنگ مي شود و فکر مي کنم چقدر نازنين است و چقدر دلم مي خواد کمکش کنم که شايد يک کمي از اين حالتش در بيايد , به نظرم زندگيش يک کمي سخت است , با دو تا بچه و شوهري که دست به سياه و سفيد نمي زند , اما بعد که تحليل هاي ميبدي را به خوردم مي دهد فکر مي کنم اصلا حق اش است که اينجوري زندگي کند , آخر آدمي که نه روزنامه مي خواند و نه اخبار گوش مي دهد و نه اينترنت سر مي زند و نه توي مردم است نه کار مي کند نه حتي تاکسي سوار مي شود را چه به تحليل سياسي . آخر آدمي که جز خانواده خودش و چهار تا دوست و آشنا لنگه خودش کس ديگري را نمي بيند چه به اين حرفها . تک سلولي جان اينها را به خودم هم مي گويم نمي خواد يادآوري کني برايم!
مي بيني چه سگ اخلاق شده ام ديگر , تو بگذر , يعني تو که گفته اند مي گذري بقيه را چکار کنم . آخ که نمي داني چقدر اين بالا پايين شدنها سخت است ....
بقيه اش را بعدا برايت مي نويسم
بگذار فرصت به بقيه هم برسد
به اين فرشته هاي راست و چپ من هم بگو همين دور و بر ها باشند , يک وقت احتياج مي شود!
به همه سلام برسان
مريم گلي
--------
