ببين شازده من هم موافقم که آدم بودن يک اصل وجوديه و قواعد نداره. البته نه اينکه هيچي نداشته باشه. نسبيه اما بالاخره يک تعريف هايي هم داره . خوب البته هر کسي مي تونه نظر خودشو داشته باشه و آدم بودن رو يک جور تعريف کنه. يک کمي خاص تر صحبت کنيم شايد بهتر باشه . مثلا يک جمع خاص , مثل خودمون رو در نظر بگيريم .
يک جا گفتي "اگر کسي مثل من باشه که ببينم کسي از من بالاتره ميزنم از ريشه قطعش مي کنم. چون چشم ندارم بينمش. و اين کار رو هم ناخودآگاه انجام ميدم. من معتقدم تمام بدبختي ماها ناخودآگاه داره اتفاق ميافته. " من با اين حرفت موافق نيستم. اين اصلا ناخودآگاه نيست. شايد اون پروسه برات ناخوداگاه باشه که وقتي يک نفر رو مي بيني دقيقا چه چيزهايي باعث مي شه حس کني از تو برتره يا هر چي ولي تو داري به زبون مياري که مي زنم از ريشه قطعش مي کنم. کاملا آگاهي به اين کاري که قراره بکني. پس نمي شه زيرآبي بري و همه رو بندازي تقصير ضمير ناخودآگاه.
وقتي گفتم ما همه آدميم يعني همه اين چيزها رو داريم. چشم نداريم بقيه رو ببينيم , حسادت مي کنيم , عشق مي ورزيم , عصباني مي شيم , رفتارهاي متناقض داريم و... اينها همش هست ولي مهم اينه که چقدر به اين حالتهامون آگاهيم. من فکر مي کنم همه (تو همين جمع خاص رو در نظر بگير) به کاري که مي کنيم آگاهيم اما خودمون رو مي زنيم به خريت. يعني به فرض من مي فهمم که الان دارم به فلاني حسودي مي کنم اما سر خودم رو هم مي خوام کلاه بگذارم. از طرف ديگه همش به ما گفتن که يک سري خصوصيات رو داشتن اصلا برازنده نيست . خوب وقتي اينها رو مي دونيم و به کارهاي خودمون هم آگاهيم چه جوري بايد مسئله رو حل کنيم ؟
تو نوشتي " پيشرفت و حرکت در جهت خلاف جريان کار سختيه و آرامش رو از آدم ميگيره " من اصلا اينطوري فکر نمي کنم. اتفاقا تو اگه بخواي تو مسير بري و پا به پاي بقيه خيلي بيشتر استرس داري. مي دوني چند نفر دارن تو مسير مي رن و چه وقتي ازت گرفته مي شه که بخواي با دونه دونه اينها خودتو مقايسه کني و اندازه بگيري که چقدر از فلاني عقبي و چقدر از اون يکي جلو . اين مدل آرامش که نداره هيچ اين خصوصيات حسودي و قدرت طلبي و ... رو هم تشديد مي کنه .
بابک حرفت درسته که " تو اين جور بحث ها بدون در نظر گرفتن رفرنس پوينت نميتوني به نتيجه برسي. يعني بايد بر اساس يه مبنايي حركت كني. مثلا يه هدف تعيين كني بعد هر چيزي رو با اون و درراستاي اون بسنجي. وگرنه كلا نميشه به اين نتيجه رسيد كه درست و غلط كدومه. يا مرز كجاست. تويه سيستم فكري و بر اساس يه هدفي مرز يه .. " خوب اين هم بر مي گرده به اين مسئله که روابط ما با همه آدمها در يک سطح نيست. خوب معلومه مرز روابط من با همکارم و همسايه ام و زيدم با هم فرق مي کنه. منتها اين حد و مرز در هر جا که باشه من نبايد يک اصولي رو فراموش کنم. حالا طرف چون زيد منه که نبايد بپيچم به پر و پاش که کجا رفتي و چکار کردي و اين کي بود و از اين حرفها . شايد اشتباه مي کنم اما به نظرم يک سري اصولي هست که رابطه آدم تو هر سطحي باشه بايد اينا رو در نظر بگيره. مثل همون حريم شخصي که خيلي جاي باحاليه!
يک چيز ديگه الان به ذهنم رسيد. يک چيزهايي به ما ياد دادن که مثلا لبخند بزنين و مودب باشين و توهين نکنين و ... حالا اگه ما آگاهانه اين چيزا رو به کار بگيريم راستگو حساب مي شيم؟ يک مثال بزنم من از يکي خوشم نمياد به هر دليلي بعد چون با ادبم به روي طرف نميارم , سلام عليک و احوال پرسي و يک لبخند هم چاشني. حالا اين کار من فيلم بازي کردن محسوب مي شه يا نه . يعني من آگاهم که از اين آدم خوشم نمياد و باهاش هم روابط ندارم اما وقتي مي بينمش به خودم اجازه نميدم که بهش توهين کنم و تمام يا اينکه نه من مستقيم بهش توهين نمي کنم و لبخند مي زنم اما وقتي رفت پشتش هر چي بخوام توهين مي کنم. فکر کنم حالت اول اگه باشه اين کار بدي (نسبي ديگه) به حساب نمي آد اما اگر بعدا بخوام حرف بزنم در مورد اين آدم همه کارها ميشه فيلم.
شازده واسه يکي کامنت گذاشته بودي که هر چي هم تو وبلاگت بنويسي کسي نمياد بپرسه چته و دردت چيه . چرا اين حرف رو مي زني ؟ مگه خود تو اگه واسه يکي از دوستهاي دور و برت اتفاقي بيفته نمي پرسي که چي شده ؟ ممکنه براي کل بشريت ! کاري نکني ولي براي اون چهار نفري که دور و برتن هر کاري که بشه مي کني , درست مي گم؟ خوب پس با اين حساب نمي شه حکم کلي داد . خوب ممکنه من تو رابطه با يک آدمي که دورتره جر زني کنم و الکي خودمو نزديک نشون بدم و سر بزنگا گم و گور بشم اما واسه چند نفر نزديک ها هيچ وقت اين کار رو نمي کنم. خيلي ها هم مثل من هستن. حرفم اينه که اگه من به کارهام آگاه باشم و نخوام هي خودمو توجيه کنم شايد بتونم همون اهميتي که به نزديکام مي دم به دورتر ها هم منتقل کنم.
باز هم ادامه دارد ...
--------
