๑
روز خوبي برايم نيست . سرحال نيستم . مثل بادکنک سوراخ شده آخرين نفس ها هم دارد مي رود. اين چند وقت گذشته خيلي شلوغ بوده. اين همه حرف و سخن و بحث و جدل و فکر و خيال و ترس و اضطراب رمقم را کشيده. انگار پر از تنشم. اصلا هم نمي دانم دلم چه مي خواهد . نمي خواهم يعني نمي توانم به چيزي فکر کنم. رشته از دستم در مي رود. هر چند تا نفس عميق هم که سر صبح بکشم جواب نمي دهد. بايد کاري کرد . چکار کنم؟
--------
