زن روزهاي ابري عزيزم
دلم مي خواد برام بگي چقدر ترسهايت بي خودي اند. برام بگي که مادر برگشته خانه و تو هم مي خندي و تمام ظرفهاي خانه را مي شويي . مي خواهم خيالم راحت باشد گودي زير چشمهاي مادر پر شده و خانه پر است و خيالهاي بد همه پر.
مي داني فردا باز هم آفتاب از شرق مي زند و هوا گرم است و اينجا هم که ما هستيم کثيف است . مي خواهم فردا صبح که چشمهايت را باز کردي کنار اين آفتاب و گرما و شايد کثيفي , مادر هم باشد. برايم نوشته بودي نگذار هيچ چيزي تو را غمگين کند , يادته ؟ خوب گفتنش که سخت است اما تو هم تا جايي که مي شود غمگين نباش . مي دانم خانه خالي خيلي درد دارد اما دلت که خالي نيست , هست ؟ گاهي وقتها نوشتن سخت مي شود . يعني نمي شود راحت نوشت و سر هر جمله بايد صبر کرد تا يک چيزي به ذهن آدم برسد.
داشتم فکر مي کردم چيزهايي که ما داريم چقدر مهم هست ؟ يعني کي مي شود که بگويم همه اينها که دارم ارزاني خودتان من ..... پس يک جاهايي هست که همه دنياي ما ارزشش را از دست مي دهد . کاش انقدر خنگ نباشم و ارزش چيزها و کسها را زودتر از رسيدن به آن نقطه بفهمم . خوش به حال تو که اينطور نيستي. مي دانم لذت هر آنچه داشتي را برده اي و تمام محبتت را نثار کرده اي و چيزي از قلم ننداخته اي .
حالا هم نگران نباش , مي دانم دلت براي مادرت درد مي کند و جايش خالي است و ترس آمده سراغت اما يادت باشد که چيزي براي مادرت کم نذاشته اي و مادرت که برگردد دوباره همه چيز مثل قبل مي شود و تو بيشتر قدرش را مي داني.
برايم نوشتي " بد نيست يک روز راهت را کج کني و بي خيال از هر چي کاراست بي هدف توي خالي کوچه هاي بعد از ظهر قدم بزني . بد نيست با يکي گپ بزني از هر دري . ( يادت هست يک بار از دوستي نوشته بودي که توي ليوان هاي زرد ـ اگر درست يادم مانده باشد ـ چاي بهت داد و انگار از کار جديدش گفت ؟ ) " همين روزها , بعد از ظهر , مي روم توي کوچه ها و قدم مي زنم. به چيزي هم فکر نمي کنم , شايد هم بروم پيش دوستي که گپ بزنم , دوستم که برايم توي ماگ زرد چاي مي ريخت و من تمام لحظه هاي زندگيم را برايش مي گفتم ديگر نيست . يعني هست و خدا هميشه سالم و سلامت نگه اش دارد اما ديگر نزديک من نيست. هر کدام رفته ايم دنبال زندگي خودمان و من هنوز دلم برايش سخت تنگ مي شود. اما ديگر ناراحت نيستم . زندگي مي کنم و مزه چاي توي ماگ زرد براي هميشه زير دندانم مي ماند.
تو هم براي خودت يک چاي کمرنگ بريز , توي ايوان خانه بشين (راستي ايوان داريد ؟ ما که نداريم) , پاهايت را دراز کن و به روزهاي خوب بودن مادر فکر کن . زياد طول نمي کشد که مادر بر مي گردد . دلم مي گويد .
به اميد اينکه خستگيت زود در برود
مريم گلي
--------
