مثلا آرامش بعد از طوفان است . حالا نه طوفانش طوفان بود و نه آرامشش چنگي به دل مي زند. همه سر و صداها , شلوغي ها , کارهاي جورواجور , رفت و آمد ها , عروسي يوسف , همه و همه تمام شد . فعلا تنها يادگاري همان مريضي کذايي است که مانده و ول نمي کند. سرفه هاي بي وقفه و ترس از اينکه نکند شب که خوابيدي ناغافل خفه شوي و يک لحظه مثل آدم نخوابي و همه اش گوش به زنگ باشي که سرفه هاي يوسف در چه حال است و نکند يک وقت خفه شود (کما اينکه چند بار هم تا دم خفگي رفت) . حالا همه جا ساکت شده , يوسف و شادي که رفتند , احمدرضا هم همينطور , اميرحسين هم اين هفته مي رود و کتي هم انگار به همين زودي ها. اين آرامشي که آمده هيچ خوشحالي و رهايي ندارد.سرما دارد.
--------