احساس می‌کنم دارم به کسی شبیه می‌شوم که همیشه نقدش می‌کردم. روابطم با دوستان (کدام دوست؟) و آشناها به مرحله عجیبی رسیده. انگار تفنگی نامرئی نشانه‌شان گرفته. دانه دانه به زمین می‌افتند. من؟ نظاره می‌کنم

مهاجرت برای من هیچ خط صاف نبود و نیست. سیرام صعودی بود بعد یک کمی ثابت شد بعد پله پله نزولی شد بعد آواری ریخت و افتاد تو سراشیبی بی ترمز. حالا ترمز گرفته ام و دارم سلانه سلانه راه می روم. چه بالا و چه پایین, چه خوب و چه بد من عوض شده ام. یک چیزهایی خوبتر , یک چیزهایی بدتر. حالا دیگر منظورم از ایران شهرم تهران نیست. من به همه ایران عاشقم.
انقدر که نمی فهمم و صدبار عاشقانه گوشش داده ام. لبخند

آنچه گذشت؟

بعد از یکسال و خورده ای لازمه آدم بیاد توضیح بده کجا بوده و چرا ننوشته؟ نه نیست! سخت ترین زمستون زندگیم چند هفته است تموم شده. حتی اسفندش هم گذشته. من؟ زمستون نفوذ کرده. رک و تلخ شدم و طبعا تنها. همه هستند, با فاصله ولی. شاشیده ام دور خودم جای مرز. بی ناراحتی. داستان من هم اینطور ادامه پیدا می کنه...

دلم برای اینجا تنگ شده. برای اونی که اینجا می‌نوشت هم

گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر می‌کنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کرده‌ام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که می‌نویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر می‌کنم داره خفه‌ام می‌کنه.
گاهی فکر می‌کنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شده‌ام به آدمی که دلم نمی‌خواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمی‌دونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل می‌کنم. کلافه‌ام و بی‌صبر و حوصله. دلم هیچی نمی‌خواد

هرچه که درونم هست؛ از مهر و غضب و محبت و خشم و عصبانیت و دوستی و غم و اندوه و شادمانی و نگرانی و عشق و ناامیدی و امید و سخت‌گیری و بی‌خیالی و سادگی و رندی و واقع‌بینی و خیال و آه از این خیال، همه به هم گره خورده. یعنی من مانده‌ام و یک گلوله، یک کلاف صد رنگ ، مثل یک آتش توی سینه‌ام. قبلا سر و ته هر کلاف و از کجا می‌آمد و به کجا می‌رفتش معلوم بود.
حالا این آتش توی سینه‌ام هی اینور و آنور می‌رود و مرا هم دنبال خودش می‌کشد. هر نخی که می‌کشم سرش یک رنگ است تهش می‌شود رنگ دیگر، گره می‌خورند توی هم و من ، مبهوت نشسته‌ام به نظاره. با این همه رنگ، با این همه سرما و گرما، با این همه بالا و پایین، با این آتش توی سینه‌ام

چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب، توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانه‌های مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانه‌های ایده‌المان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همه‌چیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود.
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق، داشتم فکر می‌کردم عصری بروم نشا‌‌ها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و این‌کارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنی‌اش را داد بعد تیره شد، تیره‌تر انقدر که دارم فکر می‌کنم خوب که چی آخرش؟

بنده عادت

بی‌تعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم، تغییرات باید خودش ریز ریز و زیر پوستی بیاید تو زندگی که من بهش عادت کنم. یک جوری که نفهمم از کجا شروع شده و به کجا می‌ره. خوب این داغونی آدم رو می‌رسونه تو این سن و سال اما همینم دیگه. استرس تصمیم برا من زیاده، استرس تغییر یک دفعه، من بلد نیستم مدیریت کنم، من دستیار خوبی‌ام فقط. معاونِ رئیسِ زندگیم بهترین پستیه که می‌شه بهم داد. حاشیهِ امنِ بی‌استرس منو خوشحال می‌کنه. کلا هم خسته‌ام. خیلی سال سعی کردم از شر این استرس و ترس خلاص شم، کم و زیاد شد اما نشد. دیگه همین. نصف پرش رفته باقی‌شو هم دلم می‌خواد دنده خلاص برم.

بعضی از روزها "یک طوری" اند. هر کسی "یک طوری" خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت، یکی از چشمهایت بیشتر باز نشود، باز از ساعت ده دقیقه وقت بگیری که سرت را بکنی توی بالش و یک لبخند کج و کوله هم بذاری روی لبهات، بعد فکر کنی که همه‌چی به طرف چَپَت و تنها مسئله زندگیت یادآوری سوختگی چراغ کمد باشد. هی خودت را کش و قوس بدی و روحت از سرِ خوشی برای خودش جفتک بیندازد آن تو. بعد آبی بپوشی و قبلش همه حواله‌شده‌های طرف چپت را بریزی توی همان کمد چراغ سوخته و از در بیایی بیرون که این یک روز را سرجدت بی‌خیال و من با تو چنانم ای نگار یمنی ...خود در غلطم که من توام یا تو منی

خیلی سنگینی می‌کند این سرِ روی شانه‌ها. پرِپر است با صداها و کلمه‌ها و جمله‌ها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همه‌چیز هی دارد دوره می‌شود آن تو. حرف و حرف و حرفهایی که بیرون نمی‌آید و هی توی سر برای خودش می‌چرخد. قصه‌های روزانه که هی با جزییات برای خود تکرار می‌شود انگار که ترس از فراموشی باشد. قصه‌های روزانه که هی تکرار می‌شود برای دیگری انگار که مثلا باد به گوشش برساند.
همه‌چیز از پاها شروع می‌شود. ضربه قدمهایی که زده روی تن شهر و پله‌هایی که بالا رفته و سرپایینی که دویده تا نیمکتی که رویش نشسته و چمنی که پا رویش دراز شده و میزی که آرنج رویش گذاشته و مبلی که رویش دراز کشیده و گرمای نوازشی که زیر انگشتان دستش بوده و دستهایی که معجزه‌گر بوده و قلبی که زده و آغوش مهربانی که بوده و حرصی که خورده و حسادتهایی که کرده و فحشهایی که داده و غصه‌‌هایی که خورده و خنده‌های ته دلی که کرده و روزمره‌هایی که زندگی کرده و دوستی و دشمنی که کرده و راز و نیازهایی که کرده و عشق ممنوعه‌ای و حرفهایی تو گلو مانده و اشکهایی خشک شده ، همه چیز آمده جمع شده توی سری که روی شانه‌ها سنگینی می‌کند. کاش می‌شد وقت خواب سر را گذاشت توی یک ظرف آب خنک، که تا صبح هر چه هست سپرده شود به آب.